نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف می‌کند.

 حضور قلب از دیدگاه ملا محسن فیض کاشانی(ره)

دلایل حضور قلب در نماز

بدان که ادله شرط بودن خشوع و حضور قلب در آیات و احایث بسیار است، از جمله آن ها فرموده خداوند متعال است که:

«أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري»  (نماز را برای یاد من بپا دار). ( طه: 14) فعل امر «أقم» ظاهراً برای وجوب است، و غفلت ضد ذکر و یاد می باشد، لذا کسی که در همه نمازش غافل و بی توجه است چگونه ممکن است نماز را برای ذکر و یاد خداوند بپا داشته باشد.

و نیز قول خداوند که می فرماید: «وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ» (... و از غافلان مباش؛ اعراف: 205) مبنی بر نهی بوده و ظاهر آن دلالت بر تحریم دارد. و نیز آیه:

«حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون‏» (تا بدانید که [در نماز] چه می گویید؛ نساء: 43) بیانگر علت نهی مستان از ورود به نماز است، و همین علت در انسان غافلی که غرق در مقاصد و وسوسه های خود و افکار دنیوی می باشد نیز شایع و ثابت است.

دلیل دیگر سخن پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: "انَّما الصَّلاةُ تَمَسکُنٌ وَ تَواضُعٌ" (جز این نیست که نماز اظهار ذلت و فروتنی است؛ مسند احمد، ج 4: 167).

و نیز از جمله ادلّه حضور قلب قول آن حضت است که فرمود: «کسی که نمازش او را از فحشا و منکر و گناه باز ندارد، نماز جز دوری از خداوند چیزی نصیب او نمی سازد»، و روشن است که نماز شخص غافل مانع از انجام معصیت و فحشا و منکر نیست.

و نیز فرموده است: چه بسا نمازگزاری که بهره او از نمازش جز رنج و تعب نیست و مقصود آن حضرت نمازگزاری است که غافل و بی توجه است، و نیز فرموده است: برای بنده از نمازش جز آنچه را که فهمیده بهره ای نیست.

رابطه نماز با حضور قلب

حقیقت این است: همان گونه که در اخبار و احادیث آمده، نمازگزار در حال نماز با خدا راز و نیاز می کند، و سخنی که با غفلت گفته شود بی تردید راز و نیاز نیست.

توضیح این که اگر في المثل زکات در حال غفلت ادا شود، صرف ادای آن مخالفت با هوای نفس و تحمل آن بر نفس، گران و سخت است، همچنین روزه نیروهای آدمی را مقهور می کند، و هوس ها را که ابزار دشمن خدا (شیطان) است در هم می شکند، از این رو بعید نیست که در صورت غفلت نیز مقصود شارع از انجام آن ها به دست آمده باشد.

اما ذکر که گفتگو و راز و نیاز با خداست، یا مقصود از آن خطاب و مناجات است، و یا ادای حروف و اصوات، تا زبان در عمل آزمایش شود، همچنان که در روزه معده و شهوت آزمایش می شوند،و بدن در سختیهای حجّ، و قلب در مشقّت پرداخت زکات مال که معشوق مردم است مورد امتحان قرار می گیرد،

و بی شک قسم اخیر باطل است، چه حرکت دادن زبان به بیهوده گویی برای عاقل خیلی آسان است از حیث این که عمل است و آزمایشی نیست؛ بلکه مقصود از ذکر، حروفی است که نطق و گویش را تشکیل می دهند، و آن ها زمانی نطق و گویش به شمار می آیند که آنچه در ضمیر آدمی است بیان کنند.

و زمانی می توانند بیانگر ضمیر باشند که حضور قلب وجود داشته باشد. و اگر دل در گفتن «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» غافل باشد، چگونه می توان آن را توجه به هدایت الهی دانست، و چنانچه قصد تضرّع و دعا نداشته باشد، حرکت دادن زبان در حال غفلت برای او چه زحمتی دارد، به ویژه که به آن عادت کرده باشد.

این ها که گفته شد در مورد اذکار بود، حتّی اگر کسی سوگند یاد کند که من شکر فلانی را به جا می آورم، و او را خواهم ستود و از او حاجتی خواهم خواست، و سپس آنچه را که برای آن ها سوگند خورده در خواب بر زبان او جاری شود، ذمّه او از این سوگند فارغ نشده است.

همچنین اگر آنچه برای آن سوگند یاد کرده، در تاریکی بگوید و آن شخص حاضر باشد، لیکن او نداند که وی حاضر است و او را نبیند، باز از عهده سوگند بیرون نیامده است، زیرا تا زمانی که او در قلبش حضور نیافته، سخنان وی خطاب به او نیست و گفتگوی با وی به حساب نمی آید.

و اگر آن کلمات را در روز روشن به زبان آورد و آن شخص نیز حاضر باشد، لیکن وی به سبب فرو رفتن در افکار و خیالات، از حضور او غافل بوده و در موقع گفتن آن کلمات قصد خطاب به او را نداشته باشد، در این صورت نیز به سوگند خود وفا نکرده است.

بی شک هدف از قرائت و ذکر، حمد و ثنای خداوند و دعا و تضرّع به درگاه خداست که در این هنگام مخاطب وی می باشد، و در حالی که قلب او در حجاب غفلت است، نه او را به چشم می بیند و نه به دل مشاهده می کند، بلکه او به کلّی از مخاطب خود غافل می باشد،

و تنها زبان او به حکم عادت در جنبش است و این حالت به کلّی از مقصود شارع به دور است، چه خداوند نماز را برای زدودن زنگار دل ها و تجدید ذکر پروردگار و تحکیم ریشه های ایمان در قلوب قرار داده است.

این ها حکم قرائت و ذکر بود، و به طور خلاصه این ویژگی را در نطق و متمایز بودن آن از فعل را نمی توان انکار کرد. اما هدف از رکوع و سجود، بی تردید تعظیم حق تعالی و بزرگداشت اوست، و اگر روا باشد که انسان در حالی که از خدا غافل است با انجام دادن عملی او را تعظیم کند،

رواست بتی را که پیش روی او نهاده شده و از آن غافل است مورد تعظیم قرار دهد، و حال که رکوع و سجود در چنین حالی تعظیم حق تعالی نیست، ناگزیر نماز چیزی جز حرکت های بی معنا هم نیست،

و در این کار مشقّتی وجود ندارد تا انسان مورد آزمون قرار گیرد، و ستون دین شمرده شود، و حدّ فاصل میان کفر و اسلام باشد، و بر دیگر عبادات تقدّم یابد.

من گمان ندارم این همه عظمتی که به نماز داده شده، به خاطر اعمال ظاهری آن باشد، مگر آن که مقصود از آن را مناجات با خدا بدانیم که در این صورت بر روزه و زکات و حجّ فضیلت دارد، بلکه بر قربانی ها و هر آنچه با آن به خدا تقرّب می جویند، و نیز بر انفاق مال که به سبب آن با نفس مجاهده می کنند برتری دارد.

خداوند در این باره فرموده است: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْكُمْ» (هرگز گوشت ها و خون های آنها [قربانی ها] به خدا نمی رسد، بلکه آنچه به می رسد، تقوا و پرهیزگاری شماست؛ حج: 37).

یعنی صفتی که بر دل چیره شده تا او را بر امتثال اوامر الهی وادار کند مطلوب خداوند است. بنابراین وضع در نماز و ادبی که باید در افعال آن مراعات شود چگونه خواهد بود، و این از حیث معنا بر اشتراط حضور قلب در نماز دلالت دارد.

آیا حضور قلب شرط صحت نماز است

ممکن است گفته شود: چنانچه حضور قلب شرط صحت نماز دانسته شود، و با فقدان آن به بطلان نماز حکم گردد، با اجماع فقیهان مخالف است، چه آن ها حضور قلب را جز به هنگام گفتن تکبیرة الاحرام شرط ندانسته اند.

پاسخ این است: همان گونه که در جای دیگر گفته شده فقیهان در باطن مردم تصرف نمی کنند، و بر آنچه در دل ها و در طریق آخرت است نظر ندارند، بلکه ظواهر احکام را بر ظاهر اعمال جوارح حمل می کنند، همان طور که ظواهر اعمال از نظر حاکم برای سقوط قتل یا تعزیر کافی است، اما حضور قلب در نماز چیزی است که در آخرت سود می رساند، از این رو از حدود فقه خارج است.

غزّالی می گوید: حق این است که در مورد مشروط بودن صحت نماز به حضور قلب، به ادله شرعی مراجعه کنیم، که آیا آیات و اخبار نمایانگر وجود این شرط است؟

در تکالیف ظاهری، فتوا باید در حدّی باشد که همه مردم بتواند آن را انجام دهند، و ممکن نیست بر مردم شرط کرد که در همه نماز های خود حضور قلب داشته باشند، زیرا جمیع مردم جز شمار اندکی از انجام آن ناتوانند،

بنابراین چون می توان آن را بدان اطلاق کرد - هر چند در یک لحظه تحقّق یابد - شرط قرار داده اند، و سزاوارترین لحظه را برای آن، زمان گفتن تکبیرة الاحرام دانسته اند، از این رو در اجرای این تکلیف، به همین مقدار بسنده کرده ایم.

با این همه امیدواریم حال کسی که در همه نمازش غافل و بی توجه است، مانند حال کسی نباشد که نماز را بکلی ترک کرده است؛ زیرا او به ظاهر نسبت به انجام دادن عمل اقدام کرده، و هر چند در یک لحظه، دل را برای آن حاضر ساخته است،

آن کس که از روی فراموشی بی وضو نماز خوانده، اگر چه نمازش در پیشگاه خداوند باطل است، لیکن به اندازه عملی که انجام داده و به قدر قصور و عذرش پاداشی به او داده می شود.

از این رو هرگاه موجبات بیم و امید تعارض پیدا کند و کار دشوار و خطرناک گردد، می توان راه احتیاط را در پیش گرفت و یا طریق سهلی را اختیار کرد.

با این حال نمی توان با فقیهان که به صحت نماز در حال غفلت فتوا داده اند مخالفت کرد، زیرا چنان که پیش از بیان شد این از ضرورت های فتواست، اما کسی که اسرار نماز را دریافته است، می داند که غفلت ضد آن است.

و ما در کتاب "قواعدالعقاید" در باب تفاوت علم باطن و ظاهر گفته ایم که نارسایی و ناتوانی مردم از درک حقایق، یکی از علل موانع این است که هر چه از اسرار شرع مکشوف و معلوم می شود گفته شود، بنابراین باید به همین مقدار از بحث بسنده کنیم، چه خواهان راه آخرت را همین اندازه کافی است.

خلاصه سخن این که حضور قلب به منزله روح نماز است، و کمترین مقدار آن همان حضور قلبی است که به هنگام گفتن تکبیرة الاحرام باید وجود داشته باشد و کمتر از آن موجب هلاکت و گمراهی می باشد، و به اندازه ای که حضور قلب افزایش پیدا کند روح در اجزای نماز گسترش می یابد.

و چه بسیار زنده بی حرکت که به مرده نزدیکتر است، و نماز کسی که در سرتاسر آن غافل است مانند زنده ای است که فاقد حرکت باشد.

معانی باطنی که نماز به آن ها کامل می شود

تعبیر های بسیاری از این معانی شده است، لیکن می توان آن ها را در شش عنوان گرد آورد که عبارتند از:

حضور قلب، تفهّم، تعظیم، هیبت، امید و شرم.

اول: حضور قلب

مقصود آن است که دل از غیر نماز و زبان از غیر ذکر فارغ بوده و علم او با فعل و قولش قرین باشد، و اندیشه اش در غیر این دو جریان باشد، و هرگاه توجه قلب از غیر نماز منصرف شد، و ذکر آنچه در آن است در دلش ثابت گردید، و از هیچ چیز آن غافل نشد حضور قلب پیدا کرده است.

بدان که سبب حصول حضور قلب اراده و همت است، زیرا همواره دلت تابع عزم و تصمیم توست و جز در جایی که قصد می کنی حضور نمی یابد، و هر زمان که امری تو را به خود متوجه و مشغول کند، دل چه بخواهد و چه نخواهد حاضر می شود، زیرا قلب به همین گونه آفریده شده و بدان مجبول و مفطور است.

دل اگر در نماز حاضر نشود به سبب آن نیست که بیکار نشسته، بلکه در یکی از امور دنیا که نمازگزار آن را وجهه همت خود قرار داده حضور پیدا کرده است.

از این رو برای تحصیل حضور قلب راه و درمانی جز این نیست که نمازگزار همه همت و اراده اش را متوجه نماز خود کند، و زمانی عزم و اراده او متوجه نماز می شود که بداند وصول به هدف مطلوب وابسته به این عمل است و هدف مطلوب عبارت از ایمان و تصدیق به این است که آخرت بهتر و پایدارتر از دنیاست، و نماز وسیله رسیدن به آن است.

و چون علم به حقارت دنیا و پستی آن بر این حقیقت افزوده گردد، از مجموع این دو، حضور قلب در نماز حاصل می شود.

به همین علت است هنگامی که در پیش روی یکی از بزرگان حضور می یابی، قلب خود را حاضر و آماده می بینی، با این که او قادر نیست زیانی را از تو دفع کند و یا سودی به تو برساند، پس اگر به هنگام راز و نیاز با شاه شاهان _که ملک و ملکوت و هر نوع سود و زیان در دست اوست_ حضور قلب نداری، باید یقین کنی که علت آن تنها ضعف ایمان است.

از این رو لازم است بی درنگ در تقویت ایمان خود بکوشی، و طریق این کار در جای دیگر به تفصیل بیان شده است.

دوم: تفهّم

و آن عبارت از فهمیدن معنای سخن است و امری غیر از حضور قلب است، زیرا بسا دل با لفظ هماهنگ بوده ولی با معنای آن حضور نداشته باشد.

منظور ما از تفهّم این است که دل معنای الفاظ را درک کند، و این از مواردی است که افراد مختلف با یکدیگر تفاوت دارند، زیرا آنان در فهم معانی قرآن و تسبیحات در یک مرتبه نیستند، چه بسیار معانی لطیفی که ممکن است نمازگزار در میان نماز درک کند، در حالی که هرگز پیش از آن این معانی به دل او خطور نکرده است.

از این رو نماز انسان را از فحشا و منکر باز می دارد، زیرا اموری را درک می کند که او را به ناچار از ارتکاب فحشا و منکر ممنوع می سازد.

سبب حصول تفهّم، مداومت در تفکر و مشغول کردن ذهن به فهم معانی الفاظ است، و راه حصول این مقصود همان است که در حضور قلب گفته شد، به اضافه توجه به ذکر و سعی در دفع خطورات مشغول کننده، و دفع این خواطر تنها به قطع مواد و ریشه آن ها میسر است، یعنی دست کشیدن از علل و اسبابی که موجب بروز و جلب این خواطر است،

و تا این مواد قطع و ریشه کن نشود، خطورات ذهنی از آن ها منصرف نخواهد شد، زیرا هر کس چیزی را دوست بدارد، از آن زیاد یاد می کند، و بی اختیار دل او بدان مشغول می شود. از این رو می بینیم آن که غیر از خدا را دوست می دارد، نمازی فارغ از خطورات ندارد.

سوم: تعظیم

این امری غیر از حضور قلب و فهم است، زیرا ممکن است انسان هنگامی که دیگری را طرف خطاب قرار می دهد حضور قلب داشته باشد، و معنای سخن را بفهمد، لیکن آن را بزرگ نشمارد و تعظیم نکند، بنابراین بزرگداشت مخاطب امری زیاده بر آن دو می باشد.

تعظیم که حالتی است قلبی، از دو شناخت پدید می آید: یکی شناختن جلال و عظمت پروردگار که آن از اصول ایمان شمرده می شود، زیرا کسی که معتقد به عظمت او نیست، تن به تعظیم و بزرگداشت او نمی دهد؛ دیگری شناختن حقارت نفس خویش و پستی آن است، و این که بداند او بنده ای مقهور و ممکوک است، تا با شناخت این دو امر حالت زاری و فروتنی و خشوع برای خدا در او پدید آید، و این را تعظیم گویند.

و تا معرفت حقارت نفس با معرفت جلال پرورگار همراه نشود، حالت تعظیم و خشوع حاصل نخواهد شد، زیرا کسی که از غیر بی نیاز، و بر نفس خویش ایمن و مطمئن باشد ممکن است عظمت غیر خود را بشناسد، لیکن حالت خشوع و تعظیم در برابر او نخواهد داشت، زیرا نیمی از شناخت را که حقارت نفس و احتیاج ذاتی اوست ندارد.

چهارم: هیبت

و آن عبارت از بیمی است که برخاسته از بزرگداشت مخاطب است، زیرا در جایی که ترس نیست هیبت وجود ندارد، و البته بیم از کژدم و بدخویی مردم پست و امثال آن ها هیبت شمرده نمی شوند، اما ترس از پادشاه بزرگ را هیبت می گویند. لذا هیبت بیمی است که منشأ آن عظمت و جلال است.

هیبت و خوف حالتی است نفسانی که ناشی از شناخت قدرت و قهر و غلبه خداوند و نفوذ مشیت او در وی، توأم با بی مبالاتی و عدم اهتمام در اجرای تکالیف است. نمازگزار می داند که اگر خداوند خلق اولین و آخرین را هلاک گرداند، ذره ای نقصان در پادشاهی او راه نمی یابد.

علاوه بر این، به این نکته نیز آگاه است که بر پیامبران و اولیای خدا چه مصیبت ها و بلاهای گوناگونی وارد شده، با این که قدرت بر دفع آن ها به حد کمال در آنان وجود داشته است، و این خلاف چیزی است که از شاهان روی زمین دیده می شود. خلاصه هر قدر بر دانش انسان نسبت به پروردگار متعال افزوده شود، خوف و خشیت او نیز افزایش می یابد و ما علل و اسباب پیدایش خوف را در جای دیگر بیان کرده ایم.

پنجم: امید

چه بسیارند پادشاهان بزرگی که دارای هیبت و شکوه بوده و قدرت آن ها مایه خوف و بیم است، لیکن مردم امید خیر و خوبی از آن ها ندارند، از این رو بنده باید با نمازی که به درگاه پروردگار می گزارد، به پاداش های او نيز اميدوار بوده، و در برابر گناه و تقصیر خود، از کیفر او بیمناک باشد.

سبب پیدایش امید یا رجا، معرفت به لطف و کرم حق تعالی و انعام عام و لطایف صنع او است و نیز اعتقاد به این که وی در وعده خود - که بهشت را پاداش نماز قرار داده - صادق است و چون به لطف او معرفت و به وعده او یقین حاصل شود، ناچار از مجموع آن ها امید پدید می آید.

ششم: شرم و حیا

و آن برخاسته از احساس تقصیر و توهّم گناه است و در جایی که تصور تقصیر و ارتکاب گناه نمی رود، تعظیم و بیم و امید بدون شرم و حیا قابل تصور است.

علت پیدایش شرم یا حیا، احساس کوتاهی در عبادت و شناختن عجز از ادای حق باری تعالی است و دو چیز مایه تقویت این خصلت است:

یکی شناخت عیوب نفس خویش و آفات و کمی اخلاص و خبث باطن و گرایش آن در بهره گیری از متاع دنیا و لذات عاجل دنیوی است.

دوم علم به آنچه جلال و عظمت حق تعالی مقتضی آن است و این که او بر اسرار و خطورات دل هر چند باریک و پوشیده باشد آگاه است و اگر این شناخت به طور یقینی در کسی حاصل شود ناگزیر در او حالتی به وجود می آید که شرم و حیا گفته می شود.

این ها اسباب تحصیل این صفات است و قطعاً هر چیزی را بخواهیم به دست آوریم، باید اسباب و وسایل آن را فراهم کنیم و شناخت سبب، مایه شناخت چاره است، اما اساس همه این اسباب، ایمان و یقین به معارفی است که ذکر کردیم و معنای یقین - چنان که آن را در جای دیگر شرح داده ایم-  زدودن شک از دل و استیلای این شناخت بر قلب است و به اندازه یقین، قلب خاشع می شود. از این رو عایشه گفته است: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ما سخن می گفت و ما نیز با او سخن می گفتیم، چون وقت نماز فرا می رسید گویی ما را نمی شناخت و ما نیز او را نمی شناختیم.

روایت شده است که خداوند به موسی (علیه السلام) وحی فرمود: ای موسی! چون مرا یاد کنی باید اعضایت به لرزه درآید و هنگام یاد کردن من فروتن و مطمئن باشی و زبانت را پیرو دلت کنی و چون در پیشگاه من به پا خیزی، مانند بنده ای ذلیل بایستی و با زبان راست و دل ترسان با من راز و نیاز کنی.

همچنین نقل شده است که خدا به آن حضرت وحی فرمود: به گنهکاران امت خود بگو: مرا یاد نکنند، زیرا من بر خود واجب کرده ام که هر کس مرا یاد کند او را یاد کنم و چون با غفلت مرا یاد کنند، من با لعنت آن ها را یاد کنم.

قابل توجه است که این روایت درباره گهنکار غیر کافر است، پس اگر غفلت با معصیت جمع شود وضع چگونه خواهد بود؟!

با توجه به اختلاف معانی مذکور در دل ها، مردم به اقسام مختلف تقسیم می شوند، دسته ای نماز را به پایان می برند در حالی که لحظه ای حضور قلب ندارند؛ دسته ای دیگر در سرتاسر نماز قلبشان لحظه ای غایب نیست، بلکه چنان در عبادت مستغرق می شوند که اگر حادثه ای پیش روی آن ها واقع شود، آن را احساس نمی کنند.

حکایات در این زمینه بسیار زیاد است، از جمله این که هنگامی که ستون مسجدی فرو ریخت و مردم به تماشای آن گرد آمده بودند، بعضی که در مسجد مشغول نماز بودند آن را حسّ نکردند. همچنین برخی مدت ها در نماز جماعت حاضر می شدند، لیکن هرگز افرادی را که در چپ و راست آن ها قرار داشتند نمی شناختند.

صدای تپش قلب ابراهیم خلیل (علیه السّلام) در نماز شنیده می شد و نیز کسانی بودند که در نماز رخسارشان زرد می شد و بدنشان به لرزه در می آمد. و این ها هیچ کدام مستبعد نیست، زیرا چند برابر این حالات در امور دنیا و ترس از پادشاهان با همه ضعف و عجز آنان و بهره ناچیزی که از آن ها حاصل می گردد، در مردم مشاهده می شود،

به طوری که اگر کسی بر پادشاهی یا وزیری وارد شود و با او درباره مطلبی سخن بگوید، چون از نزد او باز گردد اگر از او بپرسند چه کسانی پیرامون شاه یا وزیر حضور داشته اند و یا لباس شاه چگونه بود، قادر به دادن پاسخ نخواهد بود، زیرا تمام فکرش متوجه شخص شاه بوده و توجهی به جامه و یا اطرافیان او نداشته است.

«وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا» (و برای هر یک [از این دو دسته] از آن چه عمل کردند درجاتی است؛ انعام: 132). از این رو بهره هر کسی از نمازش به اندازه ترس و خشوع و تعظیم اوست، زیرا فقط دل محل نظر پروردگار است نه ظاهر حرکات افراد.

یکی از اصحاب گفته است: مردم در روز بازپسین بر حالاتشان در نماز - از حیث طمأنینه و آرامش قلبی و احساس آسودگی و لذّت مناجات - محشور می شوند و راست گفته است، زیرا انسان بر صورتی که مرده است برانگیخته می شود و بر صورتی که با آن زندگی کرده است می میرد و در آن حال قلب او معتبر است نه شخص او،

زیرا در سرای آخرت صورت انسان ها در قالب صفات و حالات قلبی ظاهر می شود و تنها کسی که دارای قلب سلیم است در پیشگاه خدا رستگار خواهد شد.

راه درمان موانع حضور قلب

بدان که مؤمن ناگزیر است خداوند را تعظیم و در برابر او فروتنی کند و از او ترسان و به او امیدوار و از تقصیرهای خود شرمگین باشد و پس از ایمان به او نیز باید از این احوال تهی نباشد، اگر چه قوّت آن ها همواره به اندازه قوّت یقین اوست.

سبب جدایی او از این حالات در نماز، جز پریشانی فکر و تفرقه خاطر و حاضر نبودن دل برای راز و نیاز با پروردگار و غفلت از نماز نیست. و آن چه انسان را از نماز غافل می کند خطورات پستی است که در دل وجود دارد و انسان را به خود مشغول می سازد.

درمان حضور قلب، دفع این خاطره هاست و چون هیچ چیزی را بدون برطرف کردن سبب آن نمی توان رفع کرد، لذا باید نخست علت و سبب این خطورات را شناخت. سبب بروز آن ها در دل، از دو قسم بیرون نیست، یا چیزی است خارج از ذات او، و یا امری است باطنی و در ذات او.

عوامل بیرونی خطورات قلبی:

اگر سبب خطورات، امری بیرون از ذات او باشد، ناچار چیزی است که از راه گوش و یا چشم وارد می شود و اندیشه آدمی را می رباید تا آن حد که فکرش به دنبال آن می افتد و در آن تصرف می کند، سپس از آن فکر به فکر دیگری کشیده می شود و هم چنان تسلسل حاصل می شود و دیدن، سبب اندیشیدن است و بعضی اندیشه ها باعث پیدایش اندیشه های دیگر می شود.

البته کسی که مرتبه ایمان و اراده اش بالا و همتش والا باشد، آن چه بر حواس او می گذرد وی را مشغول نمی کند، لیکن اندیشه ضعیف به سبب دیدن و شنیدن پریشان می شود، از این رو درمان آن، قطع اسباب مذکور است

به این صورت که در نماز چشمان را بر زمین نهد و یا در جایی تاریک نماز گزارد و چیزی را در پیش روی خود باقی نگذارد تا نظر او را جلب کند و رو به روی دیوار و نزدیک آن نماز گزارد تا چشم اندازش وسیع نباشد و از گزاردن نماز در جایی که مشرف بر خيابان هاست، و جاهايي كه با نقش و نگارهاي رنگين و فرشهاي رنگارنگ تزیین شده است دوری جوید.

به همین سبب متعبدان در اتاق کوچک و تاریکی که به اندزه سجود آن ها وسعت داشت عبادت می کردند تا فکر و خاطر آن ها جمع تر باشد، آن ها که از قوت نفس برخوردار بودند در مساجد حاضر می شدند و چشم ها را به موضع سجده می دوختند و از آن تجاوز نمی کردند و کمال نماز را در این می دانستند که افراد طرفین خود را در نماز جماعت نشناسد.

شهید ثانی (رضوان الله علیه) گفته است: باید چشمان را به اندازه ای فرو بندد که بتواند نگاهی را که وظیفه نمازگزار است انجام دهد و آن نظر کردن به موضع سجده و دیگر چیزهایی است که شرعاً مشخص است

و اگر با باز بودن چشم ها نتواند به موضع سجده اش نگاه کند، فروبستن چشم ها سزاوارتر است، زیرا فوت یکی از تکالیف مستحبی نماز یا اوصاف آن بر اثر پریشانی خاطر، از این وظیفه و اخلالی که در آن پدید می آید مهم تر است.

می توان گفت: فرو هشتن چشم ها که از خشوع جوارح محسوب می شود و امری مستحب است، نماز گزار را از فرو بستن چشمان بی نیاز می کند و احتیاجی نیست که وظیفه نظر کردن به موضع سجده را که سنّت است ترک کند، مگر این که وظیفه نظر کردن به موضع سجده و بین قدم ها و امثال آن، وی را به تأمل و دل مشغولی وادارد، که در این صورت قول شهید درست خواهد بود.

عوامل درونی خطورات قلبی:

غزالی می گوید: اگر سبب بروز خطورات قلبی، امری درونی باشد درمان آن دشوارتر از قسم اول است، زیرا کسی که افکارش در مجاری امور دنیا پراکنده باشد، نمی تواند اندیشه اش را در یک جهت متمرکز کند، بلکه فکر او پیوسته از این سو به آن سو در پرواز است و فرو هشتن چشم ها برای او کافی نیست، زیرا آن چه از پیش در دل او جا گرفته، برای مشغول کردن او بس است.

چاره چنین کسی این است که نفس خود را به زور بر فهم آن چه در نماز می خواند وادار کند و دل را از توجه به غیر آن منصرف گرداند. بهترین چیزی که می تواند او را در این راه کمک کند، آن است که پیش از گفتن تکبیرةالاحرام خود را آماده کند.

بدین ترتیب که نفس را به یاد آخرت اندازد و موقعیت خویش را در راز و نیاز گفتن با حق تعالی و اهمیت حضور در پیشگاه او و ترس از مرگ را به یاد خود آورد و دل را پیش از گفتن تکبیر واجب از اموری که او را مشغول می کند فارغ سازد و چیزی باقی نگذارد که خاطرش بدان متوجه گردد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عثمان بن ابی شیبه فرمود: من فراموش کردم به تو بگویم دیگی را که در خانه است بپوشانی زیرا نباید در خانه چیزی باشد که فکر را در نماز به خود مشغول کند.

این راهی برای آرام کردن افکار است، لیکن اگر با این داروی تسکين دهنده افکار او از هیجان باز نایستد، راه نجات منحصر به دارویی است که بتواند ریشه بیماری را از بیخ و بن بیرون کشد. و آن دارو این است که انسان در اموری که فکر او را به خود مشغول داشته و مانع حضور قلب اوست بنگرد و شک نیست که این امور به یکی از اهداف و مقاصد مهم او برگشت دارد و آنچه مایه اهمیت آن مقصود شده شهوات و هوای نفس اوست؛

لذا باید نفس خویش را با جدا شدن از این امیال و شهوات و ترک این علانق مجازات کند، زیرا هر چیزی که او را از نماز باز می دارد دشمن دین اوست و دشمن او شیطان است و بدیهی است نگه داشتن فکر در نماز، مشکل تر از بیرون کردن آن خواهد بود، لذا خلاصی او موکول به این است که آن را از خویشتن دور کند.

چنان که روایت شده است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) لباس نقشداری را که ابوجهم برای او آورده بود پوشید و با آن نماز گزارد، پس از نماز آن را بیرون آورد و فرمود: این لباس را نزد ابوجهم برید که مبادا آن، مرا در نماز مشغول کند و لباس بی نقش از ابوجهم برایم بیاورید.

هم چنین آمده است که آن حضرت دستور داد بند کفشش را عوض کنند؛ تا مبادا در نماز نظر آن حضرت بر آن بند کفش که نو بود افتد، لذا دستور داد همان بند کهنه را بر آن بگذارند.

و نیز نقل شده است که آن حضرت نعلینی به پای کرد که از خوبی آن خوشش آمد، سجده ای به جا آورد و فرمود: در برابر پروردگارم فروتنی کردم، باشد که بر من خشم نگیرد.

سپس آن را از پای بیرون آورد و به نخستین سائلی که با وی دیدار کرد دارد و به علی (علیه السلام) فرمود تا نعلینی از پوست گاو که پیراسته و بی مو بود برای او خرید و آن را پوشید.

غزالی می گوید: یکی از اصحاب، در بستان خود که دارای درختانی بود نماز می گزارد. در این میان پرنده ای روی درخت پرید و راهی برای خروج خود می جست، او از این پرنده خوشش آمد و مدتی با نگاه خود او را تعقیب می کرد، در نتیجه نفهمید چند رکعت نماز به جا آورده است، وی به نشانه پشیمانی از عمل خود و جبران آن چه از او فوت شده آن بستان را صدقه داد.

آری باید بدین گونه ریشه افکار مزاحم را قطع کرد و کفاره نقصان نماز را پرداخت. و داروی قطعی که می تواند ماده اصلی بیماری را از میان ببرد، همین است و جز این دارویی ندارد. البته آن چه را که ما درباره نرمش و مدارای با نفس و وادار کردن آن به فهم اذکار بیان کردیم، تنها در برابر امیال و شهوت های ضعیف و افکاری که فقط حواشی دل را مشغول می کند سودمند واقع می شود،

اما در برابر شهوت های سرکش و عصیانگر، نرمش و مدارای شخص سودی ندارد، بلکه پیوسته با یکدیگر در کشمکش خواهند بود تا آن گاه که بر او چیره شود و در نتیجه، همه نمازش را در ستیز با او به سر برد.

این نماز گزار مانند کسی است که در زیر درختی قرار گیرد و بخواهد افکارش خود را مجتمع و صافی کند، لیکن آواز گنجشک ها از بالای درخت افکار او را پریشان می کنند و او پیوسته با چوبی که در دست دارد آن ها را پرواز داده به تفکرات خود ادامه می دهد، سپس گنجشک ها بر می گردند و او نیز با چوبدستی آن ها را می پراند.

این عمل او و گنجشک ها مرتباً تکرار می شود، به او گفته می شود: این کار تو و گنجشک ها کار شتر آبکش است که پایانی ندارد و اگر می خواهی از این وضع رهایی یابی درخت را از بیخ قظع کن.

بی شک درخت شهوت نیز به همین گونه است، چون بلند شود و شاخه ها برآورد، افکار و اندیشه ها مانند گنجشک ها که به سوی درخت ها رو می آوردند، به آن می گرایند و دفع آن ها به طول می انجامد، زیرا او را هر قدر بپرانند باز برمی گردد.

و خطورات قلبی و شهوات انسانی نیز بسیارند کمتر کسی است که از آن ها خالی باشد. اما اصل و بنیاد آن ها یکی است و آن دوستی دنیاست که منشأ همه گناهان و اساس هر نقصان و سرچشمه همه تباهی هاست

و هر کس محبت دنیا در دلش جا گرفته باشد، چنان چه به آن دست یابد و برای آخرت خود توشه ای برنگیرد، نباید امید داشته باشد که در نماز خود لذت مناجات را درک کند، زیرا کسی که به دنیا شادمان است به خدا و مناجات با او شاد نخواهد شد.

تلاش و همت آدمی همواره مصروف چیزی است که به آن عشق می ورزد او را خوشحال می کند و اگر شادی دل و روشنی چشمش به امور دنیوی است، ناگزیر همت و تلاش او متوجه همان امور خواهد بود، لیکن با این همه نباید ناامید شود و دست از مجاهده بردارد، بلکه باید همواره بکوشد تا دل را از توجه به افکار و خیالات منصرف کند و به نماز بازگرداند، و علل و اسباب بازدارنده و مشغول کننده را هر چه بیشتر تقلیل دهد.

درمان این درد همین است و به سبب تلخی آن است که اکثر طبایع از آن رمیده اند و در نتیجه بیماری آن ها مزمن شده و دردشان بی درمان گشته است، تا آن حد که بزرگانی کوشیده اند که دو رکعت نماز به جا آوردند که در آن پیرامون دنیا حدیث نفس نکنند، از عهده برنیامده اند،

در این صورت به امثال ما چه امیدی می توان داشت و کاش نیمی یا ثلثی از نماز ما از وسوسه ها مصون بماند تا در زمره کسانی باشیم که قرآن درباره آنان فرموده است: «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئا» (اعمال خوب و بدی را به هم آمیختند؛ توبه: 102).

خلاصه آن که: مقاصد دنیوی و اهداف اخروی در دل، مانند آبی است که در قدح پر از سرکه ریخته شود، ناچار به اندازه آبی که در قدح ریخته می شود، سرکه از آن خارج می گردد و هرگز آب و سرکه با هم جمع نمی شوند.

دلایل حضور قلب در نماز

بدان که ادله شرط بودن خشوع و حضور قلب در آیات و احایث بسیار است، از جمله آن ها فرموده خداوند متعال است که:

«أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري»  (نماز را برای یاد من بپا دار). ( طه: 14) فعل امر «أقم» ظاهراً برای وجوب است، و غفلت ضد ذکر و یاد می باشد، لذا کسی که در همه نمازش غافل و بی توجه است چگونه ممکن است نماز را برای ذکر و یاد خداوند بپا داشته باشد.

و نیز قول خداوند که می فرماید: «وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ» (... و از غافلان مباش؛ اعراف: 205) مبنی بر نهی بوده و ظاهر آن دلالت بر تحریم دارد. و نیز آیه:

«حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون‏» (تا بدانید که [در نماز] چه می گویید؛ نساء: 43) بیانگر علت نهی مستان از ورود به نماز است، و همین علت در انسان غافلی که غرق در مقاصد و وسوسه های خود و افکار دنیوی می باشد نیز شایع و ثابت است.

دلیل دیگر سخن پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: "انَّما الصَّلاةُ تَمَسکُنٌ وَ تَواضُعٌ" (جز این نیست که نماز اظهار ذلت و فروتنی است؛ مسند احمد، ج 4: 167).

و نیز از جمله ادلّه حضور قلب قول آن حضت است که فرمود: «کسی که نمازش او را از فحشا و منکر و گناه باز ندارد، نماز جز دوری از خداوند چیزی نصیب او نمی سازد»، و روشن است که نماز شخص غافل مانع از انجام معصیت و فحشا و منکر نیست.

و نیز فرموده است: چه بسا نمازگزاری که بهره او از نمازش جز رنج و تعب نیست و مقصود آن حضرت نمازگزاری است که غافل و بی توجه است، و نیز فرموده است: برای بنده از نمازش جز آنچه را که فهمیده بهره ای نیست.

رابطه نماز با حضور قلب

حقیقت این است: همان گونه که در اخبار و احادیث آمده، نمازگزار در حال نماز با خدا راز و نیاز می کند، و سخنی که با غفلت گفته شود بی تردید راز و نیاز نیست.

توضیح این که اگر في المثل زکات در حال غفلت ادا شود، صرف ادای آن مخالفت با هوای نفس و تحمل آن بر نفس، گران و سخت است، همچنین روزه نیروهای آدمی را مقهور می کند، و هوس ها را که ابزار دشمن خدا (شیطان) است در هم می شکند، از این رو بعید نیست که در صورت غفلت نیز مقصود شارع از انجام آن ها به دست آمده باشد.

اما ذکر که گفتگو و راز و نیاز با خداست، یا مقصود از آن خطاب و مناجات است، و یا ادای حروف و اصوات، تا زبان در عمل آزمایش شود، همچنان که در روزه معده و شهوت آزمایش می شوند،و بدن در سختیهای حجّ، و قلب در مشقّت پرداخت زکات مال که معشوق مردم است مورد امتحان قرار می گیرد،

و بی شک قسم اخیر باطل است، چه حرکت دادن زبان به بیهوده گویی برای عاقل خیلی آسان است از حیث این که عمل است و آزمایشی نیست؛ بلکه مقصود از ذکر، حروفی است که نطق و گویش را تشکیل می دهند، و آن ها زمانی نطق و گویش به شمار می آیند که آنچه در ضمیر آدمی است بیان کنند.

و زمانی می توانند بیانگر ضمیر باشند که حضور قلب وجود داشته باشد. و اگر دل در گفتن «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» غافل باشد، چگونه می توان آن را توجه به هدایت الهی دانست، و چنانچه قصد تضرّع و دعا نداشته باشد، حرکت دادن زبان در حال غفلت برای او چه زحمتی دارد، به ویژه که به آن عادت کرده باشد.

این ها که گفته شد در مورد اذکار بود، حتّی اگر کسی سوگند یاد کند که من شکر فلانی را به جا می آورم، و او را خواهم ستود و از او حاجتی خواهم خواست، و سپس آنچه را که برای آن ها سوگند خورده در خواب بر زبان او جاری شود، ذمّه او از این سوگند فارغ نشده است.

همچنین اگر آنچه برای آن سوگند یاد کرده، در تاریکی بگوید و آن شخص حاضر باشد، لیکن او نداند که وی حاضر است و او را نبیند، باز از عهده سوگند بیرون نیامده است، زیرا تا زمانی که او در قلبش حضور نیافته، سخنان وی خطاب به او نیست و گفتگوی با وی به حساب نمی آید.

و اگر آن کلمات را در روز روشن به زبان آورد و آن شخص نیز حاضر باشد، لیکن وی به سبب فرو رفتن در افکار و خیالات، از حضور او غافل بوده و در موقع گفتن آن کلمات قصد خطاب به او را نداشته باشد، در این صورت نیز به سوگند خود وفا نکرده است.

بی شک هدف از قرائت و ذکر، حمد و ثنای خداوند و دعا و تضرّع به درگاه خداست که در این هنگام مخاطب وی می باشد، و در حالی که قلب او در حجاب غفلت است، نه او را به چشم می بیند و نه به دل مشاهده می کند، بلکه او به کلّی از مخاطب خود غافل می باشد،

و تنها زبان او به حکم عادت در جنبش است و این حالت به کلّی از مقصود شارع به دور است، چه خداوند نماز را برای زدودن زنگار دل ها و تجدید ذکر پروردگار و تحکیم ریشه های ایمان در قلوب قرار داده است.

این ها حکم قرائت و ذکر بود، و به طور خلاصه این ویژگی را در نطق و متمایز بودن آن از فعل را نمی توان انکار کرد. اما هدف از رکوع و سجود، بی تردید تعظیم حق تعالی و بزرگداشت اوست، و اگر روا باشد که انسان در حالی که از خدا غافل است با انجام دادن عملی او را تعظیم کند،

رواست بتی را که پیش روی او نهاده شده و از آن غافل است مورد تعظیم قرار دهد، و حال که رکوع و سجود در چنین حالی تعظیم حق تعالی نیست، ناگزیر نماز چیزی جز حرکت های بی معنا هم نیست،

و در این کار مشقّتی وجود ندارد تا انسان مورد آزمون قرار گیرد، و ستون دین شمرده شود، و حدّ فاصل میان کفر و اسلام باشد، و بر دیگر عبادات تقدّم یابد.

من گمان ندارم این همه عظمتی که به نماز داده شده، به خاطر اعمال ظاهری آن باشد، مگر آن که مقصود از آن را مناجات با خدا بدانیم که در این صورت بر روزه و زکات و حجّ فضیلت دارد، بلکه بر قربانی ها و هر آنچه با آن به خدا تقرّب می جویند، و نیز بر انفاق مال که به سبب آن با نفس مجاهده می کنند برتری دارد.

خداوند در این باره فرموده است: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْكُمْ» (هرگز گوشت ها و خون های آنها [قربانی ها] به خدا نمی رسد، بلکه آنچه به می رسد، تقوا و پرهیزگاری شماست؛ حج: 37).

یعنی صفتی که بر دل چیره شده تا او را بر امتثال اوامر الهی وادار کند مطلوب خداوند است. بنابراین وضع در نماز و ادبی که باید در افعال آن مراعات شود چگونه خواهد بود، و این از حیث معنا بر اشتراط حضور قلب در نماز دلالت دارد.

آیا حضور قلب شرط صحت نماز است

ممکن است گفته شود: چنانچه حضور قلب شرط صحت نماز دانسته شود، و با فقدان آن به بطلان نماز حکم گردد، با اجماع فقیهان مخالف است، چه آن ها حضور قلب را جز به هنگام گفتن تکبیرة الاحرام شرط ندانسته اند.

پاسخ این است: همان گونه که در جای دیگر گفته شده فقیهان در باطن مردم تصرف نمی کنند، و بر آنچه در دل ها و در طریق آخرت است نظر ندارند، بلکه ظواهر احکام را بر ظاهر اعمال جوارح حمل می کنند، همان طور که ظواهر اعمال از نظر حاکم برای سقوط قتل یا تعزیر کافی است، اما حضور قلب در نماز چیزی است که در آخرت سود می رساند، از این رو از حدود فقه خارج است.

غزّالی می گوید: حق این است که در مورد مشروط بودن صحت نماز به حضور قلب، به ادله شرعی مراجعه کنیم، که آیا آیات و اخبار نمایانگر وجود این شرط است؟

در تکالیف ظاهری، فتوا باید در حدّی باشد که همه مردم بتواند آن را انجام دهند، و ممکن نیست بر مردم شرط کرد که در همه نماز های خود حضور قلب داشته باشند، زیرا جمیع مردم جز شمار اندکی از انجام آن ناتوانند،

بنابراین چون می توان آن را بدان اطلاق کرد - هر چند در یک لحظه تحقّق یابد - شرط قرار داده اند، و سزاوارترین لحظه را برای آن، زمان گفتن تکبیرة الاحرام دانسته اند، از این رو در اجرای این تکلیف، به همین مقدار بسنده کرده ایم.

با این همه امیدواریم حال کسی که در همه نمازش غافل و بی توجه است، مانند حال کسی نباشد که نماز را بکلی ترک کرده است؛ زیرا او به ظاهر نسبت به انجام دادن عمل اقدام کرده، و هر چند در یک لحظه، دل را برای آن حاضر ساخته است،

آن کس که از روی فراموشی بی وضو نماز خوانده، اگر چه نمازش در پیشگاه خداوند باطل است، لیکن به اندازه عملی که انجام داده و به قدر قصور و عذرش پاداشی به او داده می شود.

از این رو هرگاه موجبات بیم و امید تعارض پیدا کند و کار دشوار و خطرناک گردد، می توان راه احتیاط را در پیش گرفت و یا طریق سهلی را اختیار کرد.

با این حال نمی توان با فقیهان که به صحت نماز در حال غفلت فتوا داده اند مخالفت کرد، زیرا چنان که پیش از بیان شد این از ضرورت های فتواست، اما کسی که اسرار نماز را دریافته است، می داند که غفلت ضد آن است.

و ما در کتاب "قواعدالعقاید" در باب تفاوت علم باطن و ظاهر گفته ایم که نارسایی و ناتوانی مردم از درک حقایق، یکی از علل موانع این است که هر چه از اسرار شرع مکشوف و معلوم می شود گفته شود، بنابراین باید به همین مقدار از بحث بسنده کنیم، چه خواهان راه آخرت را همین اندازه کافی است.

خلاصه سخن این که حضور قلب به منزله روح نماز است، و کمترین مقدار آن همان حضور قلبی است که به هنگام گفتن تکبیرة الاحرام باید وجود داشته باشد و کمتر از آن موجب هلاکت و گمراهی می باشد، و به اندازه ای که حضور قلب افزایش پیدا کند روح در اجزای نماز گسترش می یابد.

و چه بسیار زنده بی حرکت که به مرده نزدیکتر است، و نماز کسی که در سرتاسر آن غافل است مانند زنده ای است که فاقد حرکت باشد.

معانی باطنی که نماز به آن ها کامل می شود

تعبیر های بسیاری از این معانی شده است، لیکن می توان آن ها را در شش عنوان گرد آورد که عبارتند از:

حضور قلب، تفهّم، تعظیم، هیبت، امید و شرم.

اول: حضور قلب

مقصود آن است که دل از غیر نماز و زبان از غیر ذکر فارغ بوده و علم او با فعل و قولش قرین باشد، و اندیشه اش در غیر این دو جریان باشد، و هرگاه توجه قلب از غیر نماز منصرف شد، و ذکر آنچه در آن است در دلش ثابت گردید، و از هیچ چیز آن غافل نشد حضور قلب پیدا کرده است.

بدان که سبب حصول حضور قلب اراده و همت است، زیرا همواره دلت تابع عزم و تصمیم توست و جز در جایی که قصد می کنی حضور نمی یابد، و هر زمان که امری تو را به خود متوجه و مشغول کند، دل چه بخواهد و چه نخواهد حاضر می شود، زیرا قلب به همین گونه آفریده شده و بدان مجبول و مفطور است.

دل اگر در نماز حاضر نشود به سبب آن نیست که بیکار نشسته، بلکه در یکی از امور دنیا که نمازگزار آن را وجهه همت خود قرار داده حضور پیدا کرده است.

از این رو برای تحصیل حضور قلب راه و درمانی جز این نیست که نمازگزار همه همت و اراده اش را متوجه نماز خود کند، و زمانی عزم و اراده او متوجه نماز می شود که بداند وصول به هدف مطلوب وابسته به این عمل است و هدف مطلوب عبارت از ایمان و تصدیق به این است که آخرت بهتر و پایدارتر از دنیاست، و نماز وسیله رسیدن به آن است.

و چون علم به حقارت دنیا و پستی آن بر این حقیقت افزوده گردد، از مجموع این دو، حضور قلب در نماز حاصل می شود.

به همین علت است هنگامی که در پیش روی یکی از بزرگان حضور می یابی، قلب خود را حاضر و آماده می بینی، با این که او قادر نیست زیانی را از تو دفع کند و یا سودی به تو برساند، پس اگر به هنگام راز و نیاز با شاه شاهان _که ملک و ملکوت و هر نوع سود و زیان در دست اوست_ حضور قلب نداری، باید یقین کنی که علت آن تنها ضعف ایمان است.

از این رو لازم است بی درنگ در تقویت ایمان خود بکوشی، و طریق این کار در جای دیگر به تفصیل بیان شده است.

دوم: تفهّم

و آن عبارت از فهمیدن معنای سخن است و امری غیر از حضور قلب است، زیرا بسا دل با لفظ هماهنگ بوده ولی با معنای آن حضور نداشته باشد.

منظور ما از تفهّم این است که دل معنای الفاظ را درک کند، و این از مواردی است که افراد مختلف با یکدیگر تفاوت دارند، زیرا آنان در فهم معانی قرآن و تسبیحات در یک مرتبه نیستند، چه بسیار معانی لطیفی که ممکن است نمازگزار در میان نماز درک کند، در حالی که هرگز پیش از آن این معانی به دل او خطور نکرده است.

از این رو نماز انسان را از فحشا و منکر باز می دارد، زیرا اموری را درک می کند که او را به ناچار از ارتکاب فحشا و منکر ممنوع می سازد.

سبب حصول تفهّم، مداومت در تفکر و مشغول کردن ذهن به فهم معانی الفاظ است، و راه حصول این مقصود همان است که در حضور قلب گفته شد، به اضافه توجه به ذکر و سعی در دفع خطورات مشغول کننده، و دفع این خواطر تنها به قطع مواد و ریشه آن ها میسر است، یعنی دست کشیدن از علل و اسبابی که موجب بروز و جلب این خواطر است،

و تا این مواد قطع و ریشه کن نشود، خطورات ذهنی از آن ها منصرف نخواهد شد، زیرا هر کس چیزی را دوست بدارد، از آن زیاد یاد می کند، و بی اختیار دل او بدان مشغول می شود. از این رو می بینیم آن که غیر از خدا را دوست می دارد، نمازی فارغ از خطورات ندارد.

سوم: تعظیم

این امری غیر از حضور قلب و فهم است، زیرا ممکن است انسان هنگامی که دیگری را طرف خطاب قرار می دهد حضور قلب داشته باشد، و معنای سخن را بفهمد، لیکن آن را بزرگ نشمارد و تعظیم نکند، بنابراین بزرگداشت مخاطب امری زیاده بر آن دو می باشد.

تعظیم که حالتی است قلبی، از دو شناخت پدید می آید: یکی شناختن جلال و عظمت پروردگار که آن از اصول ایمان شمرده می شود، زیرا کسی که معتقد به عظمت او نیست، تن به تعظیم و بزرگداشت او نمی دهد؛ دیگری شناختن حقارت نفس خویش و پستی آن است، و این که بداند او بنده ای مقهور و ممکوک است، تا با شناخت این دو امر حالت زاری و فروتنی و خشوع برای خدا در او پدید آید، و این را تعظیم گویند.

و تا معرفت حقارت نفس با معرفت جلال پرورگار همراه نشود، حالت تعظیم و خشوع حاصل نخواهد شد، زیرا کسی که از غیر بی نیاز، و بر نفس خویش ایمن و مطمئن باشد ممکن است عظمت غیر خود را بشناسد، لیکن حالت خشوع و تعظیم در برابر او نخواهد داشت، زیرا نیمی از شناخت را که حقارت نفس و احتیاج ذاتی اوست ندارد.

چهارم: هیبت

و آن عبارت از بیمی است که برخاسته از بزرگداشت مخاطب است، زیرا در جایی که ترس نیست هیبت وجود ندارد، و البته بیم از کژدم و بدخویی مردم پست و امثال آن ها هیبت شمرده نمی شوند، اما ترس از پادشاه بزرگ را هیبت می گویند. لذا هیبت بیمی است که منشأ آن عظمت و جلال است.

هیبت و خوف حالتی است نفسانی که ناشی از شناخت قدرت و قهر و غلبه خداوند و نفوذ مشیت او در وی، توأم با بی مبالاتی و عدم اهتمام در اجرای تکالیف است. نمازگزار می داند که اگر خداوند خلق اولین و آخرین را هلاک گرداند، ذره ای نقصان در پادشاهی او راه نمی یابد.

علاوه بر این، به این نکته نیز آگاه است که بر پیامبران و اولیای خدا چه مصیبت ها و بلاهای گوناگونی وارد شده، با این که قدرت بر دفع آن ها به حد کمال در آنان وجود داشته است، و این خلاف چیزی است که از شاهان روی زمین دیده می شود. خلاصه هر قدر بر دانش انسان نسبت به پروردگار متعال افزوده شود، خوف و خشیت او نیز افزایش می یابد و ما علل و اسباب پیدایش خوف را در جای دیگر بیان کرده ایم.

پنجم: امید

چه بسیارند پادشاهان بزرگی که دارای هیبت و شکوه بوده و قدرت آن ها مایه خوف و بیم است، لیکن مردم امید خیر و خوبی از آن ها ندارند، از این رو بنده باید با نمازی که به درگاه پروردگار می گزارد، به پاداش های او نيز اميدوار بوده، و در برابر گناه و تقصیر خود، از کیفر او بیمناک باشد.

سبب پیدایش امید یا رجا، معرفت به لطف و کرم حق تعالی و انعام عام و لطایف صنع او است و نیز اعتقاد به این که وی در وعده خود - که بهشت را پاداش نماز قرار داده - صادق است و چون به لطف او معرفت و به وعده او یقین حاصل شود، ناچار از مجموع آن ها امید پدید می آید.

ششم: شرم و حیا

و آن برخاسته از احساس تقصیر و توهّم گناه است و در جایی که تصور تقصیر و ارتکاب گناه نمی رود، تعظیم و بیم و امید بدون شرم و حیا قابل تصور است.

علت پیدایش شرم یا حیا، احساس کوتاهی در عبادت و شناختن عجز از ادای حق باری تعالی است و دو چیز مایه تقویت این خصلت است:

یکی شناخت عیوب نفس خویش و آفات و کمی اخلاص و خبث باطن و گرایش آن در بهره گیری از متاع دنیا و لذات عاجل دنیوی است.

دوم علم به آنچه جلال و عظمت حق تعالی مقتضی آن است و این که او بر اسرار و خطورات دل هر چند باریک و پوشیده باشد آگاه است و اگر این شناخت به طور یقینی در کسی حاصل شود ناگزیر در او حالتی به وجود می آید که شرم و حیا گفته می شود.

این ها اسباب تحصیل این صفات است و قطعاً هر چیزی را بخواهیم به دست آوریم، باید اسباب و وسایل آن را فراهم کنیم و شناخت سبب، مایه شناخت چاره است، اما اساس همه این اسباب، ایمان و یقین به معارفی است که ذکر کردیم و معنای یقین - چنان که آن را در جای دیگر شرح داده ایم-  زدودن شک از دل و استیلای این شناخت بر قلب است و به اندازه یقین، قلب خاشع می شود. از این رو عایشه گفته است: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ما سخن می گفت و ما نیز با او سخن می گفتیم، چون وقت نماز فرا می رسید گویی ما را نمی شناخت و ما نیز او را نمی شناختیم.

روایت شده است که خداوند به موسی (علیه السلام) وحی فرمود: ای موسی! چون مرا یاد کنی باید اعضایت به لرزه درآید و هنگام یاد کردن من فروتن و مطمئن باشی و زبانت را پیرو دلت کنی و چون در پیشگاه من به پا خیزی، مانند بنده ای ذلیل بایستی و با زبان راست و دل ترسان با من راز و نیاز کنی.

همچنین نقل شده است که خدا به آن حضرت وحی فرمود: به گنهکاران امت خود بگو: مرا یاد نکنند، زیرا من بر خود واجب کرده ام که هر کس مرا یاد کند او را یاد کنم و چون با غفلت مرا یاد کنند، من با لعنت آن ها را یاد کنم.

قابل توجه است که این روایت درباره گهنکار غیر کافر است، پس اگر غفلت با معصیت جمع شود وضع چگونه خواهد بود؟!

با توجه به اختلاف معانی مذکور در دل ها، مردم به اقسام مختلف تقسیم می شوند، دسته ای نماز را به پایان می برند در حالی که لحظه ای حضور قلب ندارند؛ دسته ای دیگر در سرتاسر نماز قلبشان لحظه ای غایب نیست، بلکه چنان در عبادت مستغرق می شوند که اگر حادثه ای پیش روی آن ها واقع شود، آن را احساس نمی کنند.

حکایات در این زمینه بسیار زیاد است، از جمله این که هنگامی که ستون مسجدی فرو ریخت و مردم به تماشای آن گرد آمده بودند، بعضی که در مسجد مشغول نماز بودند آن را حسّ نکردند. همچنین برخی مدت ها در نماز جماعت حاضر می شدند، لیکن هرگز افرادی را که در چپ و راست آن ها قرار داشتند نمی شناختند.

صدای تپش قلب ابراهیم خلیل (علیه السّلام) در نماز شنیده می شد و نیز کسانی بودند که در نماز رخسارشان زرد می شد و بدنشان به لرزه در می آمد. و این ها هیچ کدام مستبعد نیست، زیرا چند برابر این حالات در امور دنیا و ترس از پادشاهان با همه ضعف و عجز آنان و بهره ناچیزی که از آن ها حاصل می گردد، در مردم مشاهده می شود،

به طوری که اگر کسی بر پادشاهی یا وزیری وارد شود و با او درباره مطلبی سخن بگوید، چون از نزد او باز گردد اگر از او بپرسند چه کسانی پیرامون شاه یا وزیر حضور داشته اند و یا لباس شاه چگونه بود، قادر به دادن پاسخ نخواهد بود، زیرا تمام فکرش متوجه شخص شاه بوده و توجهی به جامه و یا اطرافیان او نداشته است.

«وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا» (و برای هر یک [از این دو دسته] از آن چه عمل کردند درجاتی است؛ انعام: 132). از این رو بهره هر کسی از نمازش به اندازه ترس و خشوع و تعظیم اوست، زیرا فقط دل محل نظر پروردگار است نه ظاهر حرکات افراد.

یکی از اصحاب گفته است: مردم در روز بازپسین بر حالاتشان در نماز - از حیث طمأنینه و آرامش قلبی و احساس آسودگی و لذّت مناجات - محشور می شوند و راست گفته است، زیرا انسان بر صورتی که مرده است برانگیخته می شود و بر صورتی که با آن زندگی کرده است می میرد و در آن حال قلب او معتبر است نه شخص او،

زیرا در سرای آخرت صورت انسان ها در قالب صفات و حالات قلبی ظاهر می شود و تنها کسی که دارای قلب سلیم است در پیشگاه خدا رستگار خواهد شد.

راه درمان موانع حضور قلب

بدان که مؤمن ناگزیر است خداوند را تعظیم و در برابر او فروتنی کند و از او ترسان و به او امیدوار و از تقصیرهای خود شرمگین باشد و پس از ایمان به او نیز باید از این احوال تهی نباشد، اگر چه قوّت آن ها همواره به اندازه قوّت یقین اوست.

سبب جدایی او از این حالات در نماز، جز پریشانی فکر و تفرقه خاطر و حاضر نبودن دل برای راز و نیاز با پروردگار و غفلت از نماز نیست. و آن چه انسان را از نماز غافل می کند خطورات پستی است که در دل وجود دارد و انسان را به خود مشغول می سازد.

درمان حضور قلب، دفع این خاطره هاست و چون هیچ چیزی را بدون برطرف کردن سبب آن نمی توان رفع کرد، لذا باید نخست علت و سبب این خطورات را شناخت. سبب بروز آن ها در دل، از دو قسم بیرون نیست، یا چیزی است خارج از ذات او، و یا امری است باطنی و در ذات او.

عوامل بیرونی خطورات قلبی:

اگر سبب خطورات، امری بیرون از ذات او باشد، ناچار چیزی است که از راه گوش و یا چشم وارد می شود و اندیشه آدمی را می رباید تا آن حد که فکرش به دنبال آن می افتد و در آن تصرف می کند، سپس از آن فکر به فکر دیگری کشیده می شود و هم چنان تسلسل حاصل می شود و دیدن، سبب اندیشیدن است و بعضی اندیشه ها باعث پیدایش اندیشه های دیگر می شود.

البته کسی که مرتبه ایمان و اراده اش بالا و همتش والا باشد، آن چه بر حواس او می گذرد وی را مشغول نمی کند، لیکن اندیشه ضعیف به سبب دیدن و شنیدن پریشان می شود، از این رو درمان آن، قطع اسباب مذکور است

به این صورت که در نماز چشمان را بر زمین نهد و یا در جایی تاریک نماز گزارد و چیزی را در پیش روی خود باقی نگذارد تا نظر او را جلب کند و رو به روی دیوار و نزدیک آن نماز گزارد تا چشم اندازش وسیع نباشد و از گزاردن نماز در جایی که مشرف بر خيابان هاست، و جاهايي كه با نقش و نگارهاي رنگين و فرشهاي رنگارنگ تزیین شده است دوری جوید.

به همین سبب متعبدان در اتاق کوچک و تاریکی که به اندزه سجود آن ها وسعت داشت عبادت می کردند تا فکر و خاطر آن ها جمع تر باشد، آن ها که از قوت نفس برخوردار بودند در مساجد حاضر می شدند و چشم ها را به موضع سجده می دوختند و از آن تجاوز نمی کردند و کمال نماز را در این می دانستند که افراد طرفین خود را در نماز جماعت نشناسد.

شهید ثانی (رضوان الله علیه) گفته است: باید چشمان را به اندازه ای فرو بندد که بتواند نگاهی را که وظیفه نمازگزار است انجام دهد و آن نظر کردن به موضع سجده و دیگر چیزهایی است که شرعاً مشخص است

و اگر با باز بودن چشم ها نتواند به موضع سجده اش نگاه کند، فروبستن چشم ها سزاوارتر است، زیرا فوت یکی از تکالیف مستحبی نماز یا اوصاف آن بر اثر پریشانی خاطر، از این وظیفه و اخلالی که در آن پدید می آید مهم تر است.

می توان گفت: فرو هشتن چشم ها که از خشوع جوارح محسوب می شود و امری مستحب است، نماز گزار را از فرو بستن چشمان بی نیاز می کند و احتیاجی نیست که وظیفه نظر کردن به موضع سجده را که سنّت است ترک کند، مگر این که وظیفه نظر کردن به موضع سجده و بین قدم ها و امثال آن، وی را به تأمل و دل مشغولی وادارد، که در این صورت قول شهید درست خواهد بود.

عوامل درونی خطورات قلبی:

غزالی می گوید: اگر سبب بروز خطورات قلبی، امری درونی باشد درمان آن دشوارتر از قسم اول است، زیرا کسی که افکارش در مجاری امور دنیا پراکنده باشد، نمی تواند اندیشه اش را در یک جهت متمرکز کند، بلکه فکر او پیوسته از این سو به آن سو در پرواز است و فرو هشتن چشم ها برای او کافی نیست، زیرا آن چه از پیش در دل او جا گرفته، برای مشغول کردن او بس است.

چاره چنین کسی این است که نفس خود را به زور بر فهم آن چه در نماز می خواند وادار کند و دل را از توجه به غیر آن منصرف گرداند. بهترین چیزی که می تواند او را در این راه کمک کند، آن است که پیش از گفتن تکبیرةالاحرام خود را آماده کند.

بدین ترتیب که نفس را به یاد آخرت اندازد و موقعیت خویش را در راز و نیاز گفتن با حق تعالی و اهمیت حضور در پیشگاه او و ترس از مرگ را به یاد خود آورد و دل را پیش از گفتن تکبیر واجب از اموری که او را مشغول می کند فارغ سازد و چیزی باقی نگذارد که خاطرش بدان متوجه گردد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عثمان بن ابی شیبه فرمود: من فراموش کردم به تو بگویم دیگی را که در خانه است بپوشانی زیرا نباید در خانه چیزی باشد که فکر را در نماز به خود مشغول کند.

این راهی برای آرام کردن افکار است، لیکن اگر با این داروی تسکين دهنده افکار او از هیجان باز نایستد، راه نجات منحصر به دارویی است که بتواند ریشه بیماری را از بیخ و بن بیرون کشد. و آن دارو این است که انسان در اموری که فکر او را به خود مشغول داشته و مانع حضور قلب اوست بنگرد و شک نیست که این امور به یکی از اهداف و مقاصد مهم او برگشت دارد و آنچه مایه اهمیت آن مقصود شده شهوات و هوای نفس اوست؛

لذا باید نفس خویش را با جدا شدن از این امیال و شهوات و ترک این علانق مجازات کند، زیرا هر چیزی که او را از نماز باز می دارد دشمن دین اوست و دشمن او شیطان است و بدیهی است نگه داشتن فکر در نماز، مشکل تر از بیرون کردن آن خواهد بود، لذا خلاصی او موکول به این است که آن را از خویشتن دور کند.

چنان که روایت شده است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) لباس نقشداری را که ابوجهم برای او آورده بود پوشید و با آن نماز گزارد، پس از نماز آن را بیرون آورد و فرمود: این لباس را نزد ابوجهم برید که مبادا آن، مرا در نماز مشغول کند و لباس بی نقش از ابوجهم برایم بیاورید.

هم چنین آمده است که آن حضرت دستور داد بند کفشش را عوض کنند؛ تا مبادا در نماز نظر آن حضرت بر آن بند کفش که نو بود افتد، لذا دستور داد همان بند کهنه را بر آن بگذارند.

و نیز نقل شده است که آن حضرت نعلینی به پای کرد که از خوبی آن خوشش آمد، سجده ای به جا آورد و فرمود: در برابر پروردگارم فروتنی کردم، باشد که بر من خشم نگیرد.

سپس آن را از پای بیرون آورد و به نخستین سائلی که با وی دیدار کرد دارد و به علی (علیه السلام) فرمود تا نعلینی از پوست گاو که پیراسته و بی مو بود برای او خرید و آن را پوشید.

غزالی می گوید: یکی از اصحاب، در بستان خود که دارای درختانی بود نماز می گزارد. در این میان پرنده ای روی درخت پرید و راهی برای خروج خود می جست، او از این پرنده خوشش آمد و مدتی با نگاه خود او را تعقیب می کرد، در نتیجه نفهمید چند رکعت نماز به جا آورده است، وی به نشانه پشیمانی از عمل خود و جبران آن چه از او فوت شده آن بستان را صدقه داد.

آری باید بدین گونه ریشه افکار مزاحم را قطع کرد و کفاره نقصان نماز را پرداخت. و داروی قطعی که می تواند ماده اصلی بیماری را از میان ببرد، همین است و جز این دارویی ندارد. البته آن چه را که ما درباره نرمش و مدارای با نفس و وادار کردن آن به فهم اذکار بیان کردیم، تنها در برابر امیال و شهوت های ضعیف و افکاری که فقط حواشی دل را مشغول می کند سودمند واقع می شود،

اما در برابر شهوت های سرکش و عصیانگر، نرمش و مدارای شخص سودی ندارد، بلکه پیوسته با یکدیگر در کشمکش خواهند بود تا آن گاه که بر او چیره شود و در نتیجه، همه نمازش را در ستیز با او به سر برد.

این نماز گزار مانند کسی است که در زیر درختی قرار گیرد و بخواهد افکارش خود را مجتمع و صافی کند، لیکن آواز گنجشک ها از بالای درخت افکار او را پریشان می کنند و او پیوسته با چوبی که در دست دارد آن ها را پرواز داده به تفکرات خود ادامه می دهد، سپس گنجشک ها بر می گردند و او نیز با چوبدستی آن ها را می پراند.

این عمل او و گنجشک ها مرتباً تکرار می شود، به او گفته می شود: این کار تو و گنجشک ها کار شتر آبکش است که پایانی ندارد و اگر می خواهی از این وضع رهایی یابی درخت را از بیخ قظع کن.

بی شک درخت شهوت نیز به همین گونه است، چون بلند شود و شاخه ها برآورد، افکار و اندیشه ها مانند گنجشک ها که به سوی درخت ها رو می آوردند، به آن می گرایند و دفع آن ها به طول می انجامد، زیرا او را هر قدر بپرانند باز برمی گردد.

و خطورات قلبی و شهوات انسانی نیز بسیارند کمتر کسی است که از آن ها خالی باشد. اما اصل و بنیاد آن ها یکی است و آن دوستی دنیاست که منشأ همه گناهان و اساس هر نقصان و سرچشمه همه تباهی هاست

و هر کس محبت دنیا در دلش جا گرفته باشد، چنان چه به آن دست یابد و برای آخرت خود توشه ای برنگیرد، نباید امید داشته باشد که در نماز خود لذت مناجات را درک کند، زیرا کسی که به دنیا شادمان است به خدا و مناجات با او شاد نخواهد شد.

تلاش و همت آدمی همواره مصروف چیزی است که به آن عشق می ورزد او را خوشحال می کند و اگر شادی دل و روشنی چشمش به امور دنیوی است، ناگزیر همت و تلاش او متوجه همان امور خواهد بود، لیکن با این همه نباید ناامید شود و دست از مجاهده بردارد، بلکه باید همواره بکوشد تا دل را از توجه به افکار و خیالات منصرف کند و به نماز بازگرداند، و علل و اسباب بازدارنده و مشغول کننده را هر چه بیشتر تقلیل دهد.

درمان این درد همین است و به سبب تلخی آن است که اکثر طبایع از آن رمیده اند و در نتیجه بیماری آن ها مزمن شده و دردشان بی درمان گشته است، تا آن حد که بزرگانی کوشیده اند که دو رکعت نماز به جا آوردند که در آن پیرامون دنیا حدیث نفس نکنند، از عهده برنیامده اند،

در این صورت به امثال ما چه امیدی می توان داشت و کاش نیمی یا ثلثی از نماز ما از وسوسه ها مصون بماند تا در زمره کسانی باشیم که قرآن درباره آنان فرموده است: «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئا» (اعمال خوب و بدی را به هم آمیختند؛ توبه: 102).

خلاصه آن که: مقاصد دنیوی و اهداف اخروی در دل، مانند آبی است که در قدح پر از سرکه ریخته شود، ناچار به اندازه آبی که در قدح ریخته می شود، سرکه از آن خارج می گردد و هرگز آب و سرکه با هم جمع نمی شوند.

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

و نیز قول خداوند که می فرماید: «وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ» (... و از غافلان مباش؛ اعراف: 205) مبنی بر نهی بوده و ظاهر آن دلالت بر تحریم دارد. و نیز آیه:

«حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون‏» (تا بدانید که [در نماز] چه می گویید؛ نساء: 43) بیانگر علت نهی مستان از ورود به نماز است، و همین علت در انسان غافلی که غرق در مقاصد و وسوسه های خود و افکار دنیوی می باشد نیز شایع و ثابت است.

دلیل دیگر سخن پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: "انَّما الصَّلاةُ تَمَسکُنٌ وَ تَواضُعٌ" (جز این نیست که نماز اظهار ذلت و فروتنی است؛ مسند احمد، ج 4: 167).

و نیز از جمله ادلّه حضور قلب قول آن حضت است که فرمود: «کسی که نمازش او را از فحشا و منکر و گناه باز ندارد، نماز جز دوری از خداوند چیزی نصیب او نمی سازد»، و روشن است که نماز شخص غافل مانع از انجام معصیت و فحشا و منکر نیست.

و نیز فرموده است: چه بسا نمازگزاری که بهره او از نمازش جز رنج و تعب نیست و مقصود آن حضرت نمازگزاری است که غافل و بی توجه است، و نیز فرموده است: برای بنده از نمازش جز آنچه را که فهمیده بهره ای نیست.

رابطه نماز با حضور قلب

حقیقت این است: همان گونه که در اخبار و احادیث آمده، نمازگزار در حال نماز با خدا راز و نیاز می کند، و سخنی که با غفلت گفته شود بی تردید راز و نیاز نیست.

توضیح این که اگر في المثل زکات در حال غفلت ادا شود، صرف ادای آن مخالفت با هوای نفس و تحمل آن بر نفس، گران و سخت است، همچنین روزه نیروهای آدمی را مقهور می کند، و هوس ها را که ابزار دشمن خدا (شیطان) است در هم می شکند، از این رو بعید نیست که در صورت غفلت نیز مقصود شارع از انجام آن ها به دست آمده باشد.

اما ذکر که گفتگو و راز و نیاز با خداست، یا مقصود از آن خطاب و مناجات است، و یا ادای حروف و اصوات، تا زبان در عمل آزمایش شود، همچنان که در روزه معده و شهوت آزمایش می شوند،و بدن در سختیهای حجّ، و قلب در مشقّت پرداخت زکات مال که معشوق مردم است مورد امتحان قرار می گیرد،

و بی شک قسم اخیر باطل است، چه حرکت دادن زبان به بیهوده گویی برای عاقل خیلی آسان است از حیث این که عمل است و آزمایشی نیست؛ بلکه مقصود از ذکر، حروفی است که نطق و گویش را تشکیل می دهند، و آن ها زمانی نطق و گویش به شمار می آیند که آنچه در ضمیر آدمی است بیان کنند.

و زمانی می توانند بیانگر ضمیر باشند که حضور قلب وجود داشته باشد. و اگر دل در گفتن «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» غافل باشد، چگونه می توان آن را توجه به هدایت الهی دانست، و چنانچه قصد تضرّع و دعا نداشته باشد، حرکت دادن زبان در حال غفلت برای او چه زحمتی دارد، به ویژه که به آن عادت کرده باشد.

این ها که گفته شد در مورد اذکار بود، حتّی اگر کسی سوگند یاد کند که من شکر فلانی را به جا می آورم، و او را خواهم ستود و از او حاجتی خواهم خواست، و سپس آنچه را که برای آن ها سوگند خورده در خواب بر زبان او جاری شود، ذمّه او از این سوگند فارغ نشده است.

همچنین اگر آنچه برای آن سوگند یاد کرده، در تاریکی بگوید و آن شخص حاضر باشد، لیکن او نداند که وی حاضر است و او را نبیند، باز از عهده سوگند بیرون نیامده است، زیرا تا زمانی که او در قلبش حضور نیافته، سخنان وی خطاب به او نیست و گفتگوی با وی به حساب نمی آید.

و اگر آن کلمات را در روز روشن به زبان آورد و آن شخص نیز حاضر باشد، لیکن وی به سبب فرو رفتن در افکار و خیالات، از حضور او غافل بوده و در موقع گفتن آن کلمات قصد خطاب به او را نداشته باشد، در این صورت نیز به سوگند خود وفا نکرده است.

بی شک هدف از قرائت و ذکر، حمد و ثنای خداوند و دعا و تضرّع به درگاه خداست که در این هنگام مخاطب وی می باشد، و در حالی که قلب او در حجاب غفلت است، نه او را به چشم می بیند و نه به دل مشاهده می کند، بلکه او به کلّی از مخاطب خود غافل می باشد،

و تنها زبان او به حکم عادت در جنبش است و این حالت به کلّی از مقصود شارع به دور است، چه خداوند نماز را برای زدودن زنگار دل ها و تجدید ذکر پروردگار و تحکیم ریشه های ایمان در قلوب قرار داده است.

این ها حکم قرائت و ذکر بود، و به طور خلاصه این ویژگی را در نطق و متمایز بودن آن از فعل را نمی توان انکار کرد. اما هدف از رکوع و سجود، بی تردید تعظیم حق تعالی و بزرگداشت اوست، و اگر روا باشد که انسان در حالی که از خدا غافل است با انجام دادن عملی او را تعظیم کند،

رواست بتی را که پیش روی او نهاده شده و از آن غافل است مورد تعظیم قرار دهد، و حال که رکوع و سجود در چنین حالی تعظیم حق تعالی نیست، ناگزیر نماز چیزی جز حرکت های بی معنا هم نیست،

و در این کار مشقّتی وجود ندارد تا انسان مورد آزمون قرار گیرد، و ستون دین شمرده شود، و حدّ فاصل میان کفر و اسلام باشد، و بر دیگر عبادات تقدّم یابد.

من گمان ندارم این همه عظمتی که به نماز داده شده، به خاطر اعمال ظاهری آن باشد، مگر آن که مقصود از آن را مناجات با خدا بدانیم که در این صورت بر روزه و زکات و حجّ فضیلت دارد، بلکه بر قربانی ها و هر آنچه با آن به خدا تقرّب می جویند، و نیز بر انفاق مال که به سبب آن با نفس مجاهده می کنند برتری دارد.

خداوند در این باره فرموده است: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْكُمْ» (هرگز گوشت ها و خون های آنها [قربانی ها] به خدا نمی رسد، بلکه آنچه به می رسد، تقوا و پرهیزگاری شماست؛ حج: 37).

یعنی صفتی که بر دل چیره شده تا او را بر امتثال اوامر الهی وادار کند مطلوب خداوند است. بنابراین وضع در نماز و ادبی که باید در افعال آن مراعات شود چگونه خواهد بود، و این از حیث معنا بر اشتراط حضور قلب در نماز دلالت دارد.

آیا حضور قلب شرط صحت نماز است

ممکن است گفته شود: چنانچه حضور قلب شرط صحت نماز دانسته شود، و با فقدان آن به بطلان نماز حکم گردد، با اجماع فقیهان مخالف است، چه آن ها حضور قلب را جز به هنگام گفتن تکبیرة الاحرام شرط ندانسته اند.

پاسخ این است: همان گونه که در جای دیگر گفته شده فقیهان در باطن مردم تصرف نمی کنند، و بر آنچه در دل ها و در طریق آخرت است نظر ندارند، بلکه ظواهر احکام را بر ظاهر اعمال جوارح حمل می کنند، همان طور که ظواهر اعمال از نظر حاکم برای سقوط قتل یا تعزیر کافی است، اما حضور قلب در نماز چیزی است که در آخرت سود می رساند، از این رو از حدود فقه خارج است.

غزّالی می گوید: حق این است که در مورد مشروط بودن صحت نماز به حضور قلب، به ادله شرعی مراجعه کنیم، که آیا آیات و اخبار نمایانگر وجود این شرط است؟

در تکالیف ظاهری، فتوا باید در حدّی باشد که همه مردم بتواند آن را انجام دهند، و ممکن نیست بر مردم شرط کرد که در همه نماز های خود حضور قلب داشته باشند، زیرا جمیع مردم جز شمار اندکی از انجام آن ناتوانند،

بنابراین چون می توان آن را بدان اطلاق کرد - هر چند در یک لحظه تحقّق یابد - شرط قرار داده اند، و سزاوارترین لحظه را برای آن، زمان گفتن تکبیرة الاحرام دانسته اند، از این رو در اجرای این تکلیف، به همین مقدار بسنده کرده ایم.

با این همه امیدواریم حال کسی که در همه نمازش غافل و بی توجه است، مانند حال کسی نباشد که نماز را بکلی ترک کرده است؛ زیرا او به ظاهر نسبت به انجام دادن عمل اقدام کرده، و هر چند در یک لحظه، دل را برای آن حاضر ساخته است،

آن کس که از روی فراموشی بی وضو نماز خوانده، اگر چه نمازش در پیشگاه خداوند باطل است، لیکن به اندازه عملی که انجام داده و به قدر قصور و عذرش پاداشی به او داده می شود.

از این رو هرگاه موجبات بیم و امید تعارض پیدا کند و کار دشوار و خطرناک گردد، می توان راه احتیاط را در پیش گرفت و یا طریق سهلی را اختیار کرد.

با این حال نمی توان با فقیهان که به صحت نماز در حال غفلت فتوا داده اند مخالفت کرد، زیرا چنان که پیش از بیان شد این از ضرورت های فتواست، اما کسی که اسرار نماز را دریافته است، می داند که غفلت ضد آن است.

و ما در کتاب "قواعدالعقاید" در باب تفاوت علم باطن و ظاهر گفته ایم که نارسایی و ناتوانی مردم از درک حقایق، یکی از علل موانع این است که هر چه از اسرار شرع مکشوف و معلوم می شود گفته شود، بنابراین باید به همین مقدار از بحث بسنده کنیم، چه خواهان راه آخرت را همین اندازه کافی است.

خلاصه سخن این که حضور قلب به منزله روح نماز است، و کمترین مقدار آن همان حضور قلبی است که به هنگام گفتن تکبیرة الاحرام باید وجود داشته باشد و کمتر از آن موجب هلاکت و گمراهی می باشد، و به اندازه ای که حضور قلب افزایش پیدا کند روح در اجزای نماز گسترش می یابد.

و چه بسیار زنده بی حرکت که به مرده نزدیکتر است، و نماز کسی که در سرتاسر آن غافل است مانند زنده ای است که فاقد حرکت باشد.

معانی باطنی که نماز به آن ها کامل می شود

تعبیر های بسیاری از این معانی شده است، لیکن می توان آن ها را در شش عنوان گرد آورد که عبارتند از:

حضور قلب، تفهّم، تعظیم، هیبت، امید و شرم.

اول: حضور قلب

مقصود آن است که دل از غیر نماز و زبان از غیر ذکر فارغ بوده و علم او با فعل و قولش قرین باشد، و اندیشه اش در غیر این دو جریان باشد، و هرگاه توجه قلب از غیر نماز منصرف شد، و ذکر آنچه در آن است در دلش ثابت گردید، و از هیچ چیز آن غافل نشد حضور قلب پیدا کرده است.

بدان که سبب حصول حضور قلب اراده و همت است، زیرا همواره دلت تابع عزم و تصمیم توست و جز در جایی که قصد می کنی حضور نمی یابد، و هر زمان که امری تو را به خود متوجه و مشغول کند، دل چه بخواهد و چه نخواهد حاضر می شود، زیرا قلب به همین گونه آفریده شده و بدان مجبول و مفطور است.

دل اگر در نماز حاضر نشود به سبب آن نیست که بیکار نشسته، بلکه در یکی از امور دنیا که نمازگزار آن را وجهه همت خود قرار داده حضور پیدا کرده است.

از این رو برای تحصیل حضور قلب راه و درمانی جز این نیست که نمازگزار همه همت و اراده اش را متوجه نماز خود کند، و زمانی عزم و اراده او متوجه نماز می شود که بداند وصول به هدف مطلوب وابسته به این عمل است و هدف مطلوب عبارت از ایمان و تصدیق به این است که آخرت بهتر و پایدارتر از دنیاست، و نماز وسیله رسیدن به آن است.

و چون علم به حقارت دنیا و پستی آن بر این حقیقت افزوده گردد، از مجموع این دو، حضور قلب در نماز حاصل می شود.

به همین علت است هنگامی که در پیش روی یکی از بزرگان حضور می یابی، قلب خود را حاضر و آماده می بینی، با این که او قادر نیست زیانی را از تو دفع کند و یا سودی به تو برساند، پس اگر به هنگام راز و نیاز با شاه شاهان _که ملک و ملکوت و هر نوع سود و زیان در دست اوست_ حضور قلب نداری، باید یقین کنی که علت آن تنها ضعف ایمان است.

از این رو لازم است بی درنگ در تقویت ایمان خود بکوشی، و طریق این کار در جای دیگر به تفصیل بیان شده است.

دوم: تفهّم

و آن عبارت از فهمیدن معنای سخن است و امری غیر از حضور قلب است، زیرا بسا دل با لفظ هماهنگ بوده ولی با معنای آن حضور نداشته باشد.

منظور ما از تفهّم این است که دل معنای الفاظ را درک کند، و این از مواردی است که افراد مختلف با یکدیگر تفاوت دارند، زیرا آنان در فهم معانی قرآن و تسبیحات در یک مرتبه نیستند، چه بسیار معانی لطیفی که ممکن است نمازگزار در میان نماز درک کند، در حالی که هرگز پیش از آن این معانی به دل او خطور نکرده است.

از این رو نماز انسان را از فحشا و منکر باز می دارد، زیرا اموری را درک می کند که او را به ناچار از ارتکاب فحشا و منکر ممنوع می سازد.

سبب حصول تفهّم، مداومت در تفکر و مشغول کردن ذهن به فهم معانی الفاظ است، و راه حصول این مقصود همان است که در حضور قلب گفته شد، به اضافه توجه به ذکر و سعی در دفع خطورات مشغول کننده، و دفع این خواطر تنها به قطع مواد و ریشه آن ها میسر است، یعنی دست کشیدن از علل و اسبابی که موجب بروز و جلب این خواطر است،

و تا این مواد قطع و ریشه کن نشود، خطورات ذهنی از آن ها منصرف نخواهد شد، زیرا هر کس چیزی را دوست بدارد، از آن زیاد یاد می کند، و بی اختیار دل او بدان مشغول می شود. از این رو می بینیم آن که غیر از خدا را دوست می دارد، نمازی فارغ از خطورات ندارد.

سوم: تعظیم

این امری غیر از حضور قلب و فهم است، زیرا ممکن است انسان هنگامی که دیگری را طرف خطاب قرار می دهد حضور قلب داشته باشد، و معنای سخن را بفهمد، لیکن آن را بزرگ نشمارد و تعظیم نکند، بنابراین بزرگداشت مخاطب امری زیاده بر آن دو می باشد.

تعظیم که حالتی است قلبی، از دو شناخت پدید می آید: یکی شناختن جلال و عظمت پروردگار که آن از اصول ایمان شمرده می شود، زیرا کسی که معتقد به عظمت او نیست، تن به تعظیم و بزرگداشت او نمی دهد؛ دیگری شناختن حقارت نفس خویش و پستی آن است، و این که بداند او بنده ای مقهور و ممکوک است، تا با شناخت این دو امر حالت زاری و فروتنی و خشوع برای خدا در او پدید آید، و این را تعظیم گویند.

و تا معرفت حقارت نفس با معرفت جلال پرورگار همراه نشود، حالت تعظیم و خشوع حاصل نخواهد شد، زیرا کسی که از غیر بی نیاز، و بر نفس خویش ایمن و مطمئن باشد ممکن است عظمت غیر خود را بشناسد، لیکن حالت خشوع و تعظیم در برابر او نخواهد داشت، زیرا نیمی از شناخت را که حقارت نفس و احتیاج ذاتی اوست ندارد.

چهارم: هیبت

و آن عبارت از بیمی است که برخاسته از بزرگداشت مخاطب است، زیرا در جایی که ترس نیست هیبت وجود ندارد، و البته بیم از کژدم و بدخویی مردم پست و امثال آن ها هیبت شمرده نمی شوند، اما ترس از پادشاه بزرگ را هیبت می گویند. لذا هیبت بیمی است که منشأ آن عظمت و جلال است.

هیبت و خوف حالتی است نفسانی که ناشی از شناخت قدرت و قهر و غلبه خداوند و نفوذ مشیت او در وی، توأم با بی مبالاتی و عدم اهتمام در اجرای تکالیف است. نمازگزار می داند که اگر خداوند خلق اولین و آخرین را هلاک گرداند، ذره ای نقصان در پادشاهی او راه نمی یابد.

علاوه بر این، به این نکته نیز آگاه است که بر پیامبران و اولیای خدا چه مصیبت ها و بلاهای گوناگونی وارد شده، با این که قدرت بر دفع آن ها به حد کمال در آنان وجود داشته است، و این خلاف چیزی است که از شاهان روی زمین دیده می شود. خلاصه هر قدر بر دانش انسان نسبت به پروردگار متعال افزوده شود، خوف و خشیت او نیز افزایش می یابد و ما علل و اسباب پیدایش خوف را در جای دیگر بیان کرده ایم.

پنجم: امید

چه بسیارند پادشاهان بزرگی که دارای هیبت و شکوه بوده و قدرت آن ها مایه خوف و بیم است، لیکن مردم امید خیر و خوبی از آن ها ندارند، از این رو بنده باید با نمازی که به درگاه پروردگار می گزارد، به پاداش های او نيز اميدوار بوده، و در برابر گناه و تقصیر خود، از کیفر او بیمناک باشد.

سبب پیدایش امید یا رجا، معرفت به لطف و کرم حق تعالی و انعام عام و لطایف صنع او است و نیز اعتقاد به این که وی در وعده خود - که بهشت را پاداش نماز قرار داده - صادق است و چون به لطف او معرفت و به وعده او یقین حاصل شود، ناچار از مجموع آن ها امید پدید می آید.

ششم: شرم و حیا

و آن برخاسته از احساس تقصیر و توهّم گناه است و در جایی که تصور تقصیر و ارتکاب گناه نمی رود، تعظیم و بیم و امید بدون شرم و حیا قابل تصور است.

علت پیدایش شرم یا حیا، احساس کوتاهی در عبادت و شناختن عجز از ادای حق باری تعالی است و دو چیز مایه تقویت این خصلت است:

یکی شناخت عیوب نفس خویش و آفات و کمی اخلاص و خبث باطن و گرایش آن در بهره گیری از متاع دنیا و لذات عاجل دنیوی است.

دوم علم به آنچه جلال و عظمت حق تعالی مقتضی آن است و این که او بر اسرار و خطورات دل هر چند باریک و پوشیده باشد آگاه است و اگر این شناخت به طور یقینی در کسی حاصل شود ناگزیر در او حالتی به وجود می آید که شرم و حیا گفته می شود.

این ها اسباب تحصیل این صفات است و قطعاً هر چیزی را بخواهیم به دست آوریم، باید اسباب و وسایل آن را فراهم کنیم و شناخت سبب، مایه شناخت چاره است، اما اساس همه این اسباب، ایمان و یقین به معارفی است که ذکر کردیم و معنای یقین - چنان که آن را در جای دیگر شرح داده ایم-  زدودن شک از دل و استیلای این شناخت بر قلب است و به اندازه یقین، قلب خاشع می شود. از این رو عایشه گفته است: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ما سخن می گفت و ما نیز با او سخن می گفتیم، چون وقت نماز فرا می رسید گویی ما را نمی شناخت و ما نیز او را نمی شناختیم.

روایت شده است که خداوند به موسی (علیه السلام) وحی فرمود: ای موسی! چون مرا یاد کنی باید اعضایت به لرزه درآید و هنگام یاد کردن من فروتن و مطمئن باشی و زبانت را پیرو دلت کنی و چون در پیشگاه من به پا خیزی، مانند بنده ای ذلیل بایستی و با زبان راست و دل ترسان با من راز و نیاز کنی.

همچنین نقل شده است که خدا به آن حضرت وحی فرمود: به گنهکاران امت خود بگو: مرا یاد نکنند، زیرا من بر خود واجب کرده ام که هر کس مرا یاد کند او را یاد کنم و چون با غفلت مرا یاد کنند، من با لعنت آن ها را یاد کنم.

قابل توجه است که این روایت درباره گهنکار غیر کافر است، پس اگر غفلت با معصیت جمع شود وضع چگونه خواهد بود؟!

با توجه به اختلاف معانی مذکور در دل ها، مردم به اقسام مختلف تقسیم می شوند، دسته ای نماز را به پایان می برند در حالی که لحظه ای حضور قلب ندارند؛ دسته ای دیگر در سرتاسر نماز قلبشان لحظه ای غایب نیست، بلکه چنان در عبادت مستغرق می شوند که اگر حادثه ای پیش روی آن ها واقع شود، آن را احساس نمی کنند.

حکایات در این زمینه بسیار زیاد است، از جمله این که هنگامی که ستون مسجدی فرو ریخت و مردم به تماشای آن گرد آمده بودند، بعضی که در مسجد مشغول نماز بودند آن را حسّ نکردند. همچنین برخی مدت ها در نماز جماعت حاضر می شدند، لیکن هرگز افرادی را که در چپ و راست آن ها قرار داشتند نمی شناختند.

صدای تپش قلب ابراهیم خلیل (علیه السّلام) در نماز شنیده می شد و نیز کسانی بودند که در نماز رخسارشان زرد می شد و بدنشان به لرزه در می آمد. و این ها هیچ کدام مستبعد نیست، زیرا چند برابر این حالات در امور دنیا و ترس از پادشاهان با همه ضعف و عجز آنان و بهره ناچیزی که از آن ها حاصل می گردد، در مردم مشاهده می شود،

به طوری که اگر کسی بر پادشاهی یا وزیری وارد شود و با او درباره مطلبی سخن بگوید، چون از نزد او باز گردد اگر از او بپرسند چه کسانی پیرامون شاه یا وزیر حضور داشته اند و یا لباس شاه چگونه بود، قادر به دادن پاسخ نخواهد بود، زیرا تمام فکرش متوجه شخص شاه بوده و توجهی به جامه و یا اطرافیان او نداشته است.

«وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا» (و برای هر یک [از این دو دسته] از آن چه عمل کردند درجاتی است؛ انعام: 132). از این رو بهره هر کسی از نمازش به اندازه ترس و خشوع و تعظیم اوست، زیرا فقط دل محل نظر پروردگار است نه ظاهر حرکات افراد.

یکی از اصحاب گفته است: مردم در روز بازپسین بر حالاتشان در نماز - از حیث طمأنینه و آرامش قلبی و احساس آسودگی و لذّت مناجات - محشور می شوند و راست گفته است، زیرا انسان بر صورتی که مرده است برانگیخته می شود و بر صورتی که با آن زندگی کرده است می میرد و در آن حال قلب او معتبر است نه شخص او،

زیرا در سرای آخرت صورت انسان ها در قالب صفات و حالات قلبی ظاهر می شود و تنها کسی که دارای قلب سلیم است در پیشگاه خدا رستگار خواهد شد.

راه درمان موانع حضور قلب

بدان که مؤمن ناگزیر است خداوند را تعظیم و در برابر او فروتنی کند و از او ترسان و به او امیدوار و از تقصیرهای خود شرمگین باشد و پس از ایمان به او نیز باید از این احوال تهی نباشد، اگر چه قوّت آن ها همواره به اندازه قوّت یقین اوست.

سبب جدایی او از این حالات در نماز، جز پریشانی فکر و تفرقه خاطر و حاضر نبودن دل برای راز و نیاز با پروردگار و غفلت از نماز نیست. و آن چه انسان را از نماز غافل می کند خطورات پستی است که در دل وجود دارد و انسان را به خود مشغول می سازد.

درمان حضور قلب، دفع این خاطره هاست و چون هیچ چیزی را بدون برطرف کردن سبب آن نمی توان رفع کرد، لذا باید نخست علت و سبب این خطورات را شناخت. سبب بروز آن ها در دل، از دو قسم بیرون نیست، یا چیزی است خارج از ذات او، و یا امری است باطنی و در ذات او.

عوامل بیرونی خطورات قلبی:

اگر سبب خطورات، امری بیرون از ذات او باشد، ناچار چیزی است که از راه گوش و یا چشم وارد می شود و اندیشه آدمی را می رباید تا آن حد که فکرش به دنبال آن می افتد و در آن تصرف می کند، سپس از آن فکر به فکر دیگری کشیده می شود و هم چنان تسلسل حاصل می شود و دیدن، سبب اندیشیدن است و بعضی اندیشه ها باعث پیدایش اندیشه های دیگر می شود.

البته کسی که مرتبه ایمان و اراده اش بالا و همتش والا باشد، آن چه بر حواس او می گذرد وی را مشغول نمی کند، لیکن اندیشه ضعیف به سبب دیدن و شنیدن پریشان می شود، از این رو درمان آن، قطع اسباب مذکور است

به این صورت که در نماز چشمان را بر زمین نهد و یا در جایی تاریک نماز گزارد و چیزی را در پیش روی خود باقی نگذارد تا نظر او را جلب کند و رو به روی دیوار و نزدیک آن نماز گزارد تا چشم اندازش وسیع نباشد و از گزاردن نماز در جایی که مشرف بر خيابان هاست، و جاهايي كه با نقش و نگارهاي رنگين و فرشهاي رنگارنگ تزیین شده است دوری جوید.

به همین سبب متعبدان در اتاق کوچک و تاریکی که به اندزه سجود آن ها وسعت داشت عبادت می کردند تا فکر و خاطر آن ها جمع تر باشد، آن ها که از قوت نفس برخوردار بودند در مساجد حاضر می شدند و چشم ها را به موضع سجده می دوختند و از آن تجاوز نمی کردند و کمال نماز را در این می دانستند که افراد طرفین خود را در نماز جماعت نشناسد.

شهید ثانی (رضوان الله علیه) گفته است: باید چشمان را به اندازه ای فرو بندد که بتواند نگاهی را که وظیفه نمازگزار است انجام دهد و آن نظر کردن به موضع سجده و دیگر چیزهایی است که شرعاً مشخص است

و اگر با باز بودن چشم ها نتواند به موضع سجده اش نگاه کند، فروبستن چشم ها سزاوارتر است، زیرا فوت یکی از تکالیف مستحبی نماز یا اوصاف آن بر اثر پریشانی خاطر، از این وظیفه و اخلالی که در آن پدید می آید مهم تر است.

می توان گفت: فرو هشتن چشم ها که از خشوع جوارح محسوب می شود و امری مستحب است، نماز گزار را از فرو بستن چشمان بی نیاز می کند و احتیاجی نیست که وظیفه نظر کردن به موضع سجده را که سنّت است ترک کند، مگر این که وظیفه نظر کردن به موضع سجده و بین قدم ها و امثال آن، وی را به تأمل و دل مشغولی وادارد، که در این صورت قول شهید درست خواهد بود.

عوامل درونی خطورات قلبی:

غزالی می گوید: اگر سبب بروز خطورات قلبی، امری درونی باشد درمان آن دشوارتر از قسم اول است، زیرا کسی که افکارش در مجاری امور دنیا پراکنده باشد، نمی تواند اندیشه اش را در یک جهت متمرکز کند، بلکه فکر او پیوسته از این سو به آن سو در پرواز است و فرو هشتن چشم ها برای او کافی نیست، زیرا آن چه از پیش در دل او جا گرفته، برای مشغول کردن او بس است.

چاره چنین کسی این است که نفس خود را به زور بر فهم آن چه در نماز می خواند وادار کند و دل را از توجه به غیر آن منصرف گرداند. بهترین چیزی که می تواند او را در این راه کمک کند، آن است که پیش از گفتن تکبیرةالاحرام خود را آماده کند.

بدین ترتیب که نفس را به یاد آخرت اندازد و موقعیت خویش را در راز و نیاز گفتن با حق تعالی و اهمیت حضور در پیشگاه او و ترس از مرگ را به یاد خود آورد و دل را پیش از گفتن تکبیر واجب از اموری که او را مشغول می کند فارغ سازد و چیزی باقی نگذارد که خاطرش بدان متوجه گردد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عثمان بن ابی شیبه فرمود: من فراموش کردم به تو بگویم دیگی را که در خانه است بپوشانی زیرا نباید در خانه چیزی باشد که فکر را در نماز به خود مشغول کند.

این راهی برای آرام کردن افکار است، لیکن اگر با این داروی تسکين دهنده افکار او از هیجان باز نایستد، راه نجات منحصر به دارویی است که بتواند ریشه بیماری را از بیخ و بن بیرون کشد. و آن دارو این است که انسان در اموری که فکر او را به خود مشغول داشته و مانع حضور قلب اوست بنگرد و شک نیست که این امور به یکی از اهداف و مقاصد مهم او برگشت دارد و آنچه مایه اهمیت آن مقصود شده شهوات و هوای نفس اوست؛

لذا باید نفس خویش را با جدا شدن از این امیال و شهوات و ترک این علانق مجازات کند، زیرا هر چیزی که او را از نماز باز می دارد دشمن دین اوست و دشمن او شیطان است و بدیهی است نگه داشتن فکر در نماز، مشکل تر از بیرون کردن آن خواهد بود، لذا خلاصی او موکول به این است که آن را از خویشتن دور کند.

چنان که روایت شده است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) لباس نقشداری را که ابوجهم برای او آورده بود پوشید و با آن نماز گزارد، پس از نماز آن را بیرون آورد و فرمود: این لباس را نزد ابوجهم برید که مبادا آن، مرا در نماز مشغول کند و لباس بی نقش از ابوجهم برایم بیاورید.

هم چنین آمده است که آن حضرت دستور داد بند کفشش را عوض کنند؛ تا مبادا در نماز نظر آن حضرت بر آن بند کفش که نو بود افتد، لذا دستور داد همان بند کهنه را بر آن بگذارند.

و نیز نقل شده است که آن حضرت نعلینی به پای کرد که از خوبی آن خوشش آمد، سجده ای به جا آورد و فرمود: در برابر پروردگارم فروتنی کردم، باشد که بر من خشم نگیرد.

سپس آن را از پای بیرون آورد و به نخستین سائلی که با وی دیدار کرد دارد و به علی (علیه السلام) فرمود تا نعلینی از پوست گاو که پیراسته و بی مو بود برای او خرید و آن را پوشید.

غزالی می گوید: یکی از اصحاب، در بستان خود که دارای درختانی بود نماز می گزارد. در این میان پرنده ای روی درخت پرید و راهی برای خروج خود می جست، او از این پرنده خوشش آمد و مدتی با نگاه خود او را تعقیب می کرد، در نتیجه نفهمید چند رکعت نماز به جا آورده است، وی به نشانه پشیمانی از عمل خود و جبران آن چه از او فوت شده آن بستان را صدقه داد.

آری باید بدین گونه ریشه افکار مزاحم را قطع کرد و کفاره نقصان نماز را پرداخت. و داروی قطعی که می تواند ماده اصلی بیماری را از میان ببرد، همین است و جز این دارویی ندارد. البته آن چه را که ما درباره نرمش و مدارای با نفس و وادار کردن آن به فهم اذکار بیان کردیم، تنها در برابر امیال و شهوت های ضعیف و افکاری که فقط حواشی دل را مشغول می کند سودمند واقع می شود،

اما در برابر شهوت های سرکش و عصیانگر، نرمش و مدارای شخص سودی ندارد، بلکه پیوسته با یکدیگر در کشمکش خواهند بود تا آن گاه که بر او چیره شود و در نتیجه، همه نمازش را در ستیز با او به سر برد.

این نماز گزار مانند کسی است که در زیر درختی قرار گیرد و بخواهد افکارش خود را مجتمع و صافی کند، لیکن آواز گنجشک ها از بالای درخت افکار او را پریشان می کنند و او پیوسته با چوبی که در دست دارد آن ها را پرواز داده به تفکرات خود ادامه می دهد، سپس گنجشک ها بر می گردند و او نیز با چوبدستی آن ها را می پراند.

این عمل او و گنجشک ها مرتباً تکرار می شود، به او گفته می شود: این کار تو و گنجشک ها کار شتر آبکش است که پایانی ندارد و اگر می خواهی از این وضع رهایی یابی درخت را از بیخ قظع کن.

بی شک درخت شهوت نیز به همین گونه است، چون بلند شود و شاخه ها برآورد، افکار و اندیشه ها مانند گنجشک ها که به سوی درخت ها رو می آوردند، به آن می گرایند و دفع آن ها به طول می انجامد، زیرا او را هر قدر بپرانند باز برمی گردد.

و خطورات قلبی و شهوات انسانی نیز بسیارند کمتر کسی است که از آن ها خالی باشد. اما اصل و بنیاد آن ها یکی است و آن دوستی دنیاست که منشأ همه گناهان و اساس هر نقصان و سرچشمه همه تباهی هاست

و هر کس محبت دنیا در دلش جا گرفته باشد، چنان چه به آن دست یابد و برای آخرت خود توشه ای برنگیرد، نباید امید داشته باشد که در نماز خود لذت مناجات را درک کند، زیرا کسی که به دنیا شادمان است به خدا و مناجات با او شاد نخواهد شد.

تلاش و همت آدمی همواره مصروف چیزی است که به آن عشق می ورزد او را خوشحال می کند و اگر شادی دل و روشنی چشمش به امور دنیوی است، ناگزیر همت و تلاش او متوجه همان امور خواهد بود، لیکن با این همه نباید ناامید شود و دست از مجاهده بردارد، بلکه باید همواره بکوشد تا دل را از توجه به افکار و خیالات منصرف کند و به نماز بازگرداند، و علل و اسباب بازدارنده و مشغول کننده را هر چه بیشتر تقلیل دهد.

درمان این درد همین است و به سبب تلخی آن است که اکثر طبایع از آن رمیده اند و در نتیجه بیماری آن ها مزمن شده و دردشان بی درمان گشته است، تا آن حد که بزرگانی کوشیده اند که دو رکعت نماز به جا آوردند که در آن پیرامون دنیا حدیث نفس نکنند، از عهده برنیامده اند،

در این صورت به امثال ما چه امیدی می توان داشت و کاش نیمی یا ثلثی از نماز ما از وسوسه ها مصون بماند تا در زمره کسانی باشیم که قرآن درباره آنان فرموده است: «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئا» (اعمال خوب و بدی را به هم آمیختند؛ توبه: 102).

خلاصه آن که: مقاصد دنیوی و اهداف اخروی در دل، مانند آبی است که در قدح پر از سرکه ریخته شود، ناچار به اندازه آبی که در قدح ریخته می شود، سرکه از آن خارج می گردد و هرگز آب و سرکه با هم جمع نمی شوند.

Starts: 2010/08/17
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran
دلایل حضور قلب در نماز

بدان که ادله شرط بودن خشوع و حضور قلب در آیات و احایث بسیار است، از جمله آن ها فرموده خداوند متعال است که:

«أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري»  (نماز را برای یاد من بپا دار). ( طه: 14) فعل امر «أقم» ظاهراً برای وجوب است، و غفلت ضد ذکر و یاد می باشد، لذا کسی که در همه نمازش غافل و بی توجه است چگونه ممکن است نماز را برای ذکر و یاد خداوند بپا داشته باشد.

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap