نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف می‌کند.

 مجموعه اشعار استفاده شده توسط استاد در مواعظ

دنیا به مثل چو کوزه زرّین است 

گه آب در آن تلخ و گهی شیرین است

* * *

پاره های جگر است آنچه به دامن دارم

باغبان غنچه نچیدم ز من آزرده مشو

* * *

نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ای است

* * *

از سخن گفتن بیاید چون پیاز

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز

می کند مکشوف از بوی تو راز

تو ملاف از مشک کان بوی پیاز

* * *

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

گمان مبر که پایان رسید کار مغان

* * *

 هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

* * *

 دستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدند

اندر جمال یوسف گر دستها بریدند

* * *

دو لب بر هم نهادم کار شمشیر دو دم کردم

ز خاموشی بریدم من زبان هرزه گویان را

* * *

تو به پیغمبر چه می مانی بگو

شیر را بچّه همی ماند بدو

* * *

چند روزی خاک خورد، آخر بهم پیچید و رفت

هر کس آمد در غم آباد جهان چون گردباد

* * *

کی وجودی دادمی افلاک را

گر نبودی بهر عشق پاک را

* * *

سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

* * *

سنگ مرگ آمد نمکها را محک

هر کسی را دعوی حسن و نمک

* * *

کفر باشد گر نهی در عشق پایی

تا بود یک ذره از هستی به جایی

* * *

که دخلش بود نوزده خرج بیست

بر آن ناخدا زار باید گریست

* * *

چون شوی بیخود احد بینی همه

تا تو با خویشی عدد بینی همه

* * *

لا صلاة تمَّ الاّ بالحضور

شنو از اخبار آن صدر صدور

* * *

کاندر آن بی حرف می روید کلام

ای خدا بنما تو جان را آن مقام

* * *

چه معنی دارد این در خود سفر کن؟

که باشم من؟ مرا از خود خبر کن

* * *

مثل الزُجاجة کَسرُها لاتجبَرُ

انّ القلوبَ اذا تنفّرَ وُدّها

* * *

هرگز نتوان دید جمال احدی را

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

* * *

این دل روشن که در پایان کارم داده اند

مزد آن شب زنده داری های عهد عاشقی است

* * *

آسمان را بشکند پشت و کمر

آه مظلومان به هنگام سحر

* * *

من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

مردم همه دنبال طربخانه خویشند

* * *

کافر است او سجده بر بت می کند

مدح و ذمش گر تفاوت می کند

* * *

 لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم

* * *

هر که بالاتر رود ابله تر است

نردبان خلق این ما و من است

* * *

چون به هم برتافتی اسفندیارش نگسلد

صد هزاران خيط یکتا را نباشد قوتی

* * *

قصاب کوی به ز تو داند بهای دل

دل گر به مذهبت بجز این گوشت پاره نیست

* * *

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

ایام هجر را گذراندیم و زنده ایم

* * *

چو خشخاشی بود بر روی دریا

زمین در جنب این نه طاق مینا

* * *

 زاستقامت روح را مبدل کند

خشم و شهوت مرد را احول کند

* * *

اللهمّ هذا مَقامُ الغریبِ الغریبِ

الهی إلیک أشکو غُربَتي وَ بُعدَ داري

* * *

 پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

غوطه در اشک زدم کاهل طریقت گویند

 آن را که بخواند به در کس ندواند

هر سو دود آنکس ز در خویش براند

* * *

در عالم خیال که آمد کدام رفت

مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی

* * *

 کفران نعمتی است که در باغ کرده ام

این محنتی که می کشم از تنگی قفس

* * *

که تو طفلی و خانه رنگین است

همه اندرز من بتو این است

* * *

هیچ نه بشکن از این نهال و نه برکن

خلق همه نونهال باغ خدایند

* * *

بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

چندین چراغ دارد و بیراهه می رود!

* * *

 بهتر ز دیده ای که نبیند خطای خویش

گر هر دو دیده هیچ نبیند باتفاق

* * *

   مَن بَنی فَوقَ بَناء السَّلف وَالعُلَی مَحظُورَة إلا عَلی

* * *

چون علی تیغ چون ذوالفقار

ندید و نبیند دگر روزگار جوان

* * *

 که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم

توان شناخت به یکروز در شمایل مرد

که خبث نفس نگردد به سالها معلوم

ولی زباطنش ایمن مباش و غره مشو

* * *

آهسته که دل، نه آب و گل می شکنی

این شیشه ی دل که متصل می شکنی

* * *

 ای ز فرصت بیخبر در هر چه هستی زود باش

من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش

* * *

تا زتلخیها فرو شویم تورا

زان حدیث تلخ می گویم تو را

* * *

 با بی پرو و بالی پر و بال دگرانند

زان مردم افتاده مدد جوی که  این قوم

* * *

که چون جا گرم کردی گویدت خیز

از آن سرد آید این کاخ دلاویز

* * *

مانده ای در عقده خود اینقدر حیران چرا

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه نیمه شب

* * *

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

* * *

ترسم تو بیایی من و آن روز نباشم
 

* * *

ما چو کوهیم و صدا در ما ز پوست

ما چو نائیم و نوا در ما ز پوست

* * *

 اولمشام دنیا و عقبا ده غریقان یولداشی

رند و درویشم نه بیضایم ید بیضائلن

* * *

ای قلعه گشای در خیبر فتحی

ای شیر خدا امیر خیبر فتحی

 ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی

درهای امید بر رخم بسته شده

* * *

به ملک سنت دیرینه احتشام دهد

کسی که از پدران ننگ داشت ناخلف است

* * *

راهی دهیم بکوی عرفان چه شود

یا رب برهانیم ز حرمان چه شود

یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود

بس گبر که از کرم مسلمان کردی

* * *

ببین کبوتر دل را چه دلبرانه گرفتی

به برق چشم براندی به ناز چشم بخواندی

* * *

به بارگاهی که لرزد آنجا

نسیم قدسی دمی گذر کن

کلیم را لب مسیح را پا

خلیل را دست ذبیح را دل

* * *

آنگه رسی به دوست که بی خواب و خور شوی

خواب و خورت زمرتبه عشق دور ساخت

* * *

خاکستری ز قافله ای یادگار ماند

بگذشت عمر و موی سپیدی بجا گذاشت

* * *

دعا هنگام باران مستجاب است

دلا در گریه، وصل یار می خواه

* * *

ما همه بی غیرتیم، آینه در کربلاست

کیست در این انجمن محرم عشق غیور

* * *

در آن دم سبو سر به گوشم نهاد

حریفی سبویی به دوشم نهاد

تو انگور بودی و من باغبان

بگفتا که چندی در این بوستان

برو فکر خود کن که بیچاره ای

کنون من سبویم تو میخواره ای

* * *

خود ندانم در کجا خواهم فتاد

پر کاهم در مصاف تندباد

* * *

چاه ما در راه او هموار باد

هر که چاهی می کند در راه ما

خار ما در راه او گلزار باد

و آنکه خاری افکند در راه ما

* * *

حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی

عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان

 صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

* * *

جمع شد تا کور شد اسرارها

بر دلت زنگار بر زنگارها

* * *

باز دارد پیاده را ز سبیل

خواب نوشین بامداد رحیل

* * *

دلم از هیبت قربش خون است

محنت قرب ز بعد افزون است

* * *

 که بار منت خود به که بار منت خلق

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق

* * *

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

* * *

زانکه این بت مار و آن بت اژدهاست

مادر بتها، بت نفس شماست

* * *

 شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

* * *

از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

از رفتن تو جانا دانی چه ماند بر دل

* * *

شمع کی میرد بسوزد پوز او

هر که بر شمع خدا آرد پفو

* * *

 بیدار خدا باش که دل می شکنی

هشدار که قلب مؤمنان عرش خداست

* * *

 اگر خاموش بنشینی گناه است

اگر بینی که نابینا و چاه است

* * *

تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش

چشم است و چاه و دیده بینا و آفتاب

* * *

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش است این بانک نای و نیست باد

* * *

گفتا که محو ما شو، آنگه ببین تو مایی

گفتم که مایی ما، ما را ز تو حجاب است

* * *

 آخر این درّ گرانمایه بهایی دارد

گوهر عمر بدین خیرگی از دست مده

* * *

حاجت روا شدند هزاران هزارها

از یک خروش یا رب شب زنده دارها

* * *

و گرنه پای بز و میش هم قلم دارد

قلم شرافت اگر دارد از قسم است

* * *

روح مجنون است آنجا خاک بر سر می کند

گردبادی را که می بینی تو در دامان دشت

* * *

کاین آب رفته باز نیاید بجوی خویش

در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر

* * *

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر

* * *

 با بی پر و بالی پر و بال دگرانند

از مردم افتاده مدد جوی که این قوم

* * *

به محمد نفس حضرت رحمان آرد

گویی از مجمر دل آه اویس قرنی

* * *

که زور مردم آزاری ندارم

چگونه شکر این نعمت گذارم

* * *

مات اویم مات اویم مات او

در بلا هم می کشم لذات او

* * *

بخل به جا به همّت حاتم برابر است

ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم

* * *

شمع اندر خانه تاریک بهتر روشن است

گریه و سوزت به کنج خلوت در بسته به

* * *

 که در نه حقّه ی افلاک، پیدا نیست درمانش

بود هر درد را درمان امان از درد بی دردی

* * *

 سوی او می غیژ و او را می طلب

لنگ و لونگ و خفته شکل و بی ادب

* * *

مژده رحمت برساند سروش

لطف الهی بکند کار خویش

نکته سربسته چه دانی خموش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

* * *

متحیرم که دهقان به چه کار کشت ما را

نه شکوفه ای نه برگی نه ثمر نه میوه دارم

* * *

به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

سبک باران به شور آیند از هر حرف بی نغزی

* * *

هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

هر که نامخت از گذشت روزگار

* * *

ماند خصمی زان بتر اندر درون

ای شهان کشتیم ما خصم برون

شیر باطن سخره خرگوش نیست

کشتن این کار عقل و هوش نیست

 تا به ناخن برکنیم این کوه قاف

قوتّی خواهم ز حق دریا شکاف

* * *

تا کدامین را تو باشی مستعد

از جهان دو بانگ می آید به ضد

وآن دگر بانگش فریب أشقیاء

آن یکی بانگش نشور أتقیاء

* * *

که بار منت خود به که بار منت خلق

به نان خویش قناعت کنیم و جامه دلق 

دنیا به مثل چو کوزه زرّین است 

گه آب در آن تلخ و گهی شیرین است

* * *

پاره های جگر است آنچه به دامن دارم

باغبان غنچه نچیدم ز من آزرده مشو

* * *

نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ای است

* * *

از سخن گفتن بیاید چون پیاز

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز

می کند مکشوف از بوی تو راز

تو ملاف از مشک کان بوی پیاز

* * *

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

گمان مبر که پایان رسید کار مغان

* * *

 هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

* * *

 دستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدند

اندر جمال یوسف گر دستها بریدند

* * *

دو لب بر هم نهادم کار شمشیر دو دم کردم

ز خاموشی بریدم من زبان هرزه گویان را

* * *

تو به پیغمبر چه می مانی بگو

شیر را بچّه همی ماند بدو

* * *

چند روزی خاک خورد، آخر بهم پیچید و رفت

هر کس آمد در غم آباد جهان چون گردباد

* * *

کی وجودی دادمی افلاک را

گر نبودی بهر عشق پاک را

* * *

سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

* * *

سنگ مرگ آمد نمکها را محک

هر کسی را دعوی حسن و نمک

* * *

کفر باشد گر نهی در عشق پایی

تا بود یک ذره از هستی به جایی

* * *

که دخلش بود نوزده خرج بیست

بر آن ناخدا زار باید گریست

* * *

چون شوی بیخود احد بینی همه

تا تو با خویشی عدد بینی همه

* * *

لا صلاة تمَّ الاّ بالحضور

شنو از اخبار آن صدر صدور

* * *

کاندر آن بی حرف می روید کلام

ای خدا بنما تو جان را آن مقام

* * *

چه معنی دارد این در خود سفر کن؟

که باشم من؟ مرا از خود خبر کن

* * *

مثل الزُجاجة کَسرُها لاتجبَرُ

انّ القلوبَ اذا تنفّرَ وُدّها

* * *

هرگز نتوان دید جمال احدی را

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

* * *

این دل روشن که در پایان کارم داده اند

مزد آن شب زنده داری های عهد عاشقی است

* * *

آسمان را بشکند پشت و کمر

آه مظلومان به هنگام سحر

* * *

من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

مردم همه دنبال طربخانه خویشند

* * *

کافر است او سجده بر بت می کند

مدح و ذمش گر تفاوت می کند

* * *

 لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم

* * *

هر که بالاتر رود ابله تر است

نردبان خلق این ما و من است

* * *

چون به هم برتافتی اسفندیارش نگسلد

صد هزاران خيط یکتا را نباشد قوتی

* * *

قصاب کوی به ز تو داند بهای دل

دل گر به مذهبت بجز این گوشت پاره نیست

* * *

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

ایام هجر را گذراندیم و زنده ایم

* * *

چو خشخاشی بود بر روی دریا

زمین در جنب این نه طاق مینا

* * *

 زاستقامت روح را مبدل کند

خشم و شهوت مرد را احول کند

* * *

اللهمّ هذا مَقامُ الغریبِ الغریبِ

الهی إلیک أشکو غُربَتي وَ بُعدَ داري

* * *

 پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

غوطه در اشک زدم کاهل طریقت گویند

 آن را که بخواند به در کس ندواند

هر سو دود آنکس ز در خویش براند

* * *

در عالم خیال که آمد کدام رفت

مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی

* * *

 کفران نعمتی است که در باغ کرده ام

این محنتی که می کشم از تنگی قفس

* * *

که تو طفلی و خانه رنگین است

همه اندرز من بتو این است

* * *

هیچ نه بشکن از این نهال و نه برکن

خلق همه نونهال باغ خدایند

* * *

بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

چندین چراغ دارد و بیراهه می رود!

* * *

 بهتر ز دیده ای که نبیند خطای خویش

گر هر دو دیده هیچ نبیند باتفاق

* * *

   مَن بَنی فَوقَ بَناء السَّلف وَالعُلَی مَحظُورَة إلا عَلی

* * *

چون علی تیغ چون ذوالفقار

ندید و نبیند دگر روزگار جوان

* * *

 که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم

توان شناخت به یکروز در شمایل مرد

که خبث نفس نگردد به سالها معلوم

ولی زباطنش ایمن مباش و غره مشو

* * *

آهسته که دل، نه آب و گل می شکنی

این شیشه ی دل که متصل می شکنی

* * *

 ای ز فرصت بیخبر در هر چه هستی زود باش

من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش

* * *

تا زتلخیها فرو شویم تورا

زان حدیث تلخ می گویم تو را

* * *

 با بی پرو و بالی پر و بال دگرانند

زان مردم افتاده مدد جوی که  این قوم

* * *

که چون جا گرم کردی گویدت خیز

از آن سرد آید این کاخ دلاویز

* * *

مانده ای در عقده خود اینقدر حیران چرا

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه نیمه شب

* * *

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

* * *

ترسم تو بیایی من و آن روز نباشم
 

* * *

ما چو کوهیم و صدا در ما ز پوست

ما چو نائیم و نوا در ما ز پوست

* * *

 اولمشام دنیا و عقبا ده غریقان یولداشی

رند و درویشم نه بیضایم ید بیضائلن

* * *

ای قلعه گشای در خیبر فتحی

ای شیر خدا امیر خیبر فتحی

 ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی

درهای امید بر رخم بسته شده

* * *

به ملک سنت دیرینه احتشام دهد

کسی که از پدران ننگ داشت ناخلف است

* * *

راهی دهیم بکوی عرفان چه شود

یا رب برهانیم ز حرمان چه شود

یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود

بس گبر که از کرم مسلمان کردی

* * *

ببین کبوتر دل را چه دلبرانه گرفتی

به برق چشم براندی به ناز چشم بخواندی

* * *

به بارگاهی که لرزد آنجا

نسیم قدسی دمی گذر کن

کلیم را لب مسیح را پا

خلیل را دست ذبیح را دل

* * *

آنگه رسی به دوست که بی خواب و خور شوی

خواب و خورت زمرتبه عشق دور ساخت

* * *

خاکستری ز قافله ای یادگار ماند

بگذشت عمر و موی سپیدی بجا گذاشت

* * *

دعا هنگام باران مستجاب است

دلا در گریه، وصل یار می خواه

* * *

ما همه بی غیرتیم، آینه در کربلاست

کیست در این انجمن محرم عشق غیور

* * *

در آن دم سبو سر به گوشم نهاد

حریفی سبویی به دوشم نهاد

تو انگور بودی و من باغبان

بگفتا که چندی در این بوستان

برو فکر خود کن که بیچاره ای

کنون من سبویم تو میخواره ای

* * *

خود ندانم در کجا خواهم فتاد

پر کاهم در مصاف تندباد

* * *

چاه ما در راه او هموار باد

هر که چاهی می کند در راه ما

خار ما در راه او گلزار باد

و آنکه خاری افکند در راه ما

* * *

حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی

عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان

 صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

* * *

جمع شد تا کور شد اسرارها

بر دلت زنگار بر زنگارها

* * *

باز دارد پیاده را ز سبیل

خواب نوشین بامداد رحیل

* * *

دلم از هیبت قربش خون است

محنت قرب ز بعد افزون است

* * *

 که بار منت خود به که بار منت خلق

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق

* * *

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

* * *

زانکه این بت مار و آن بت اژدهاست

مادر بتها، بت نفس شماست

* * *

 شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

* * *

از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

از رفتن تو جانا دانی چه ماند بر دل

* * *

شمع کی میرد بسوزد پوز او

هر که بر شمع خدا آرد پفو

* * *

 بیدار خدا باش که دل می شکنی

هشدار که قلب مؤمنان عرش خداست

* * *

 اگر خاموش بنشینی گناه است

اگر بینی که نابینا و چاه است

* * *

تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش

چشم است و چاه و دیده بینا و آفتاب

* * *

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش است این بانک نای و نیست باد

* * *

گفتا که محو ما شو، آنگه ببین تو مایی

گفتم که مایی ما، ما را ز تو حجاب است

* * *

 آخر این درّ گرانمایه بهایی دارد

گوهر عمر بدین خیرگی از دست مده

* * *

حاجت روا شدند هزاران هزارها

از یک خروش یا رب شب زنده دارها

* * *

و گرنه پای بز و میش هم قلم دارد

قلم شرافت اگر دارد از قسم است

* * *

روح مجنون است آنجا خاک بر سر می کند

گردبادی را که می بینی تو در دامان دشت

* * *

کاین آب رفته باز نیاید بجوی خویش

در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر

* * *

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر

* * *

 با بی پر و بالی پر و بال دگرانند

از مردم افتاده مدد جوی که این قوم

* * *

به محمد نفس حضرت رحمان آرد

گویی از مجمر دل آه اویس قرنی

* * *

که زور مردم آزاری ندارم

چگونه شکر این نعمت گذارم

* * *

مات اویم مات اویم مات او

در بلا هم می کشم لذات او

* * *

بخل به جا به همّت حاتم برابر است

ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم

* * *

شمع اندر خانه تاریک بهتر روشن است

گریه و سوزت به کنج خلوت در بسته به

* * *

 که در نه حقّه ی افلاک، پیدا نیست درمانش

بود هر درد را درمان امان از درد بی دردی

* * *

 سوی او می غیژ و او را می طلب

لنگ و لونگ و خفته شکل و بی ادب

* * *

مژده رحمت برساند سروش

لطف الهی بکند کار خویش

نکته سربسته چه دانی خموش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

* * *

متحیرم که دهقان به چه کار کشت ما را

نه شکوفه ای نه برگی نه ثمر نه میوه دارم

* * *

به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

سبک باران به شور آیند از هر حرف بی نغزی

* * *

هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

هر که نامخت از گذشت روزگار

* * *

ماند خصمی زان بتر اندر درون

ای شهان کشتیم ما خصم برون

شیر باطن سخره خرگوش نیست

کشتن این کار عقل و هوش نیست

 تا به ناخن برکنیم این کوه قاف

قوتّی خواهم ز حق دریا شکاف

* * *

تا کدامین را تو باشی مستعد

از جهان دو بانگ می آید به ضد

وآن دگر بانگش فریب أشقیاء

آن یکی بانگش نشور أتقیاء

* * *

که بار منت خود به که بار منت خلق

به نان خویش قناعت کنیم و جامه دلق 

مدیریت کل
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

دنیا به مثل چو کوزه زرّین است 

گه آب در آن تلخ و گهی شیرین است

* * *

پاره های جگر است آنچه به دامن دارم

باغبان غنچه نچیدم ز من آزرده مشو

* * *

نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ای است

* * *

از سخن گفتن بیاید چون پیاز

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز

می کند مکشوف از بوی تو راز

تو ملاف از مشک کان بوی پیاز

* * *

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

گمان مبر که پایان رسید کار مغان

* * *

 هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

* * *

 دستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدند

اندر جمال یوسف گر دستها بریدند

* * *

دو لب بر هم نهادم کار شمشیر دو دم کردم

ز خاموشی بریدم من زبان هرزه گویان را

* * *

تو به پیغمبر چه می مانی بگو

شیر را بچّه همی ماند بدو

* * *

چند روزی خاک خورد، آخر بهم پیچید و رفت

هر کس آمد در غم آباد جهان چون گردباد

* * *

کی وجودی دادمی افلاک را

گر نبودی بهر عشق پاک را

* * *

سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

* * *

سنگ مرگ آمد نمکها را محک

هر کسی را دعوی حسن و نمک

* * *

کفر باشد گر نهی در عشق پایی

تا بود یک ذره از هستی به جایی

* * *

که دخلش بود نوزده خرج بیست

بر آن ناخدا زار باید گریست

* * *

چون شوی بیخود احد بینی همه

تا تو با خویشی عدد بینی همه

* * *

لا صلاة تمَّ الاّ بالحضور

شنو از اخبار آن صدر صدور

* * *

کاندر آن بی حرف می روید کلام

ای خدا بنما تو جان را آن مقام

* * *

چه معنی دارد این در خود سفر کن؟

که باشم من؟ مرا از خود خبر کن

* * *

مثل الزُجاجة کَسرُها لاتجبَرُ

انّ القلوبَ اذا تنفّرَ وُدّها

* * *

هرگز نتوان دید جمال احدی را

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

* * *

این دل روشن که در پایان کارم داده اند

مزد آن شب زنده داری های عهد عاشقی است

* * *

آسمان را بشکند پشت و کمر

آه مظلومان به هنگام سحر

* * *

من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

مردم همه دنبال طربخانه خویشند

* * *

کافر است او سجده بر بت می کند

مدح و ذمش گر تفاوت می کند

* * *

 لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم

* * *

هر که بالاتر رود ابله تر است

نردبان خلق این ما و من است

* * *

چون به هم برتافتی اسفندیارش نگسلد

صد هزاران خيط یکتا را نباشد قوتی

* * *

قصاب کوی به ز تو داند بهای دل

دل گر به مذهبت بجز این گوشت پاره نیست

* * *

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

ایام هجر را گذراندیم و زنده ایم

* * *

چو خشخاشی بود بر روی دریا

زمین در جنب این نه طاق مینا

* * *

 زاستقامت روح را مبدل کند

خشم و شهوت مرد را احول کند

* * *

اللهمّ هذا مَقامُ الغریبِ الغریبِ

الهی إلیک أشکو غُربَتي وَ بُعدَ داري

* * *

 پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

غوطه در اشک زدم کاهل طریقت گویند

 آن را که بخواند به در کس ندواند

هر سو دود آنکس ز در خویش براند

* * *

در عالم خیال که آمد کدام رفت

مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی

* * *

 کفران نعمتی است که در باغ کرده ام

این محنتی که می کشم از تنگی قفس

* * *

که تو طفلی و خانه رنگین است

همه اندرز من بتو این است

* * *

هیچ نه بشکن از این نهال و نه برکن

خلق همه نونهال باغ خدایند

* * *

بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

چندین چراغ دارد و بیراهه می رود!

* * *

 بهتر ز دیده ای که نبیند خطای خویش

گر هر دو دیده هیچ نبیند باتفاق

* * *

   مَن بَنی فَوقَ بَناء السَّلف وَالعُلَی مَحظُورَة إلا عَلی

* * *

چون علی تیغ چون ذوالفقار

ندید و نبیند دگر روزگار جوان

* * *

 که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم

توان شناخت به یکروز در شمایل مرد

که خبث نفس نگردد به سالها معلوم

ولی زباطنش ایمن مباش و غره مشو

* * *

آهسته که دل، نه آب و گل می شکنی

این شیشه ی دل که متصل می شکنی

* * *

 ای ز فرصت بیخبر در هر چه هستی زود باش

من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش

* * *

تا زتلخیها فرو شویم تورا

زان حدیث تلخ می گویم تو را

* * *

 با بی پرو و بالی پر و بال دگرانند

زان مردم افتاده مدد جوی که  این قوم

* * *

که چون جا گرم کردی گویدت خیز

از آن سرد آید این کاخ دلاویز

* * *

مانده ای در عقده خود اینقدر حیران چرا

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه نیمه شب

* * *

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

* * *

ترسم تو بیایی من و آن روز نباشم
 

* * *

ما چو کوهیم و صدا در ما ز پوست

ما چو نائیم و نوا در ما ز پوست

* * *

 اولمشام دنیا و عقبا ده غریقان یولداشی

رند و درویشم نه بیضایم ید بیضائلن

* * *

ای قلعه گشای در خیبر فتحی

ای شیر خدا امیر خیبر فتحی

 ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی

درهای امید بر رخم بسته شده

* * *

به ملک سنت دیرینه احتشام دهد

کسی که از پدران ننگ داشت ناخلف است

* * *

راهی دهیم بکوی عرفان چه شود

یا رب برهانیم ز حرمان چه شود

یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود

بس گبر که از کرم مسلمان کردی

* * *

ببین کبوتر دل را چه دلبرانه گرفتی

به برق چشم براندی به ناز چشم بخواندی

* * *

به بارگاهی که لرزد آنجا

نسیم قدسی دمی گذر کن

کلیم را لب مسیح را پا

خلیل را دست ذبیح را دل

* * *

آنگه رسی به دوست که بی خواب و خور شوی

خواب و خورت زمرتبه عشق دور ساخت

* * *

خاکستری ز قافله ای یادگار ماند

بگذشت عمر و موی سپیدی بجا گذاشت

* * *

دعا هنگام باران مستجاب است

دلا در گریه، وصل یار می خواه

* * *

ما همه بی غیرتیم، آینه در کربلاست

کیست در این انجمن محرم عشق غیور

* * *

در آن دم سبو سر به گوشم نهاد

حریفی سبویی به دوشم نهاد

تو انگور بودی و من باغبان

بگفتا که چندی در این بوستان

برو فکر خود کن که بیچاره ای

کنون من سبویم تو میخواره ای

* * *

خود ندانم در کجا خواهم فتاد

پر کاهم در مصاف تندباد

* * *

چاه ما در راه او هموار باد

هر که چاهی می کند در راه ما

خار ما در راه او گلزار باد

و آنکه خاری افکند در راه ما

* * *

حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی

عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان

 صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

* * *

جمع شد تا کور شد اسرارها

بر دلت زنگار بر زنگارها

* * *

باز دارد پیاده را ز سبیل

خواب نوشین بامداد رحیل

* * *

دلم از هیبت قربش خون است

محنت قرب ز بعد افزون است

* * *

 که بار منت خود به که بار منت خلق

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق

* * *

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

* * *

زانکه این بت مار و آن بت اژدهاست

مادر بتها، بت نفس شماست

* * *

 شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

* * *

از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

از رفتن تو جانا دانی چه ماند بر دل

* * *

شمع کی میرد بسوزد پوز او

هر که بر شمع خدا آرد پفو

* * *

 بیدار خدا باش که دل می شکنی

هشدار که قلب مؤمنان عرش خداست

* * *

 اگر خاموش بنشینی گناه است

اگر بینی که نابینا و چاه است

* * *

تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش

چشم است و چاه و دیده بینا و آفتاب

* * *

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش است این بانک نای و نیست باد

* * *

گفتا که محو ما شو، آنگه ببین تو مایی

گفتم که مایی ما، ما را ز تو حجاب است

* * *

 آخر این درّ گرانمایه بهایی دارد

گوهر عمر بدین خیرگی از دست مده

* * *

حاجت روا شدند هزاران هزارها

از یک خروش یا رب شب زنده دارها

* * *

و گرنه پای بز و میش هم قلم دارد

قلم شرافت اگر دارد از قسم است

* * *

روح مجنون است آنجا خاک بر سر می کند

گردبادی را که می بینی تو در دامان دشت

* * *

کاین آب رفته باز نیاید بجوی خویش

در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر

* * *

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر

* * *

 با بی پر و بالی پر و بال دگرانند

از مردم افتاده مدد جوی که این قوم

* * *

به محمد نفس حضرت رحمان آرد

گویی از مجمر دل آه اویس قرنی

* * *

که زور مردم آزاری ندارم

چگونه شکر این نعمت گذارم

* * *

مات اویم مات اویم مات او

در بلا هم می کشم لذات او

* * *

بخل به جا به همّت حاتم برابر است

ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم

* * *

شمع اندر خانه تاریک بهتر روشن است

گریه و سوزت به کنج خلوت در بسته به

* * *

 که در نه حقّه ی افلاک، پیدا نیست درمانش

بود هر درد را درمان امان از درد بی دردی

* * *

 سوی او می غیژ و او را می طلب

لنگ و لونگ و خفته شکل و بی ادب

* * *

مژده رحمت برساند سروش

لطف الهی بکند کار خویش

نکته سربسته چه دانی خموش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

* * *

متحیرم که دهقان به چه کار کشت ما را

نه شکوفه ای نه برگی نه ثمر نه میوه دارم

* * *

به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

سبک باران به شور آیند از هر حرف بی نغزی

* * *

هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

هر که نامخت از گذشت روزگار

* * *

ماند خصمی زان بتر اندر درون

ای شهان کشتیم ما خصم برون

شیر باطن سخره خرگوش نیست

کشتن این کار عقل و هوش نیست

 تا به ناخن برکنیم این کوه قاف

قوتّی خواهم ز حق دریا شکاف

* * *

تا کدامین را تو باشی مستعد

از جهان دو بانگ می آید به ضد

وآن دگر بانگش فریب أشقیاء

آن یکی بانگش نشور أتقیاء

* * *

که بار منت خود به که بار منت خلق

به نان خویش قناعت کنیم و جامه دلق 

Starts: 03-19-2018
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap