نسخه آزمایشی
سخـن روز
آیت الله عاملی: قلب مؤمن بین دو انگشت خدا قرار دارد و خداوند است که در قلب او تصرف می‌کند.

 اردبیل از دیدگاه تیمور جهانگشا

بسم الله الرحمن الرحیم

اردبیل ازدیدگاه تیمور جهانگشا

مأخذ: منم تیمور جهانگشا (ص 421 - 418) - به قلم خود تیمور لنگ

گرد آورنده: مارسل بریون فرانسوی - ترجمه و اقتباس: ذبیح الله منصوری - چاپ نهم 1368
تیمورلنگ (807 - 736) موسس سلسله تیموریان (911– 771(یکی ازخونریزترین و معروفترین پادشاهان جهان است. وی درمدت سلطنت خویشانسان های بی شماری را ازدم تیغ گذراند و آبادیهای بزرگ و کوچک فراوانی را بهویرانی کشید امّا شهراردبیل از دست و شمشیر وی جهان بهسلامت برد. چگونگی را در خاطرات تیمور جهانگشا به قلم خودش می خوانیم: وی در بخشمربوط به تصرف شهر قونیه در ترکیه چنین آورده است: \"... در جوار مزار مولوی، مکانی بود بهاسم خانقاه که بعد من نظیرش را در اردبیل در ناحیه آذربایجان دیدم...\". ص382

 

در بخش مربوط به اردبیل آمده است: "... بعد از مراجعت از شبستر آماده کوچ شدم تا از راه اردبیل مراجعتکنم. اردبیل نزدیک کوه مرتفع (سبلان) قرار گرفته و در قدیم اسم آن باذان فیروز بودو هنگامی که من به اردبیل نزدیک شدم شیخ خانقاه اردبیل با تمام مشایخ بزرگ آن خانقاه به استقبال من آمد و وقتی که من وارد شهر شدم مشاهده نمودم که شهری است بزرگ و حصاری به شکل مربع دارد که هر ضلع آن چهارهزار ذرع است.

در اردبیل باغی را برای سکونت من اختصاص دادند و شیخ بزرگ خانگاه خواست که عهده دار پذیرایی از من شود، ولی من به او گفتم به خود زحمت نده، من نمی خواهم تو متحمل هزینه پذیرایی از من شوی. من می دانستم که شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایرمشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمی آوردند همه را از دم تیغ میگذراندم ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند، نمی باید آنها رابیازارم. لیکن نمی خواستم که مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند که بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام کرده اند.

عصر روزی که وارد اردبیل شدم گفتم که شیخ بزرگ خانقاه و دو نفر ازمشایخ آنجا که برجسته تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من می خواستم با آنها صحبت کنم و بدانم چه می گویند و نظرشان درباره دین چیست. بعد از اینکه مشایخ آمدند به آنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم: دین تو چیست؟ آن مرد گفت: من مسلمان هستم. اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید - عدل - نبوت - امامت – معاد.

گفتم به عقیده من اصول دین اسلام سه تا است و آن توحید و نبوت و معادمی باشد، تو چرا پنج اصل را بر زبان آوردی؟

شیخ جواب داد: اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه گانه را تاُییدمی نماید و سبب تقویت آن سه اصل می شود. اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف می کرد تو حق ایراد گرفتن را داشتی ولی چون اصول سه گانه را تقویت می کند نباید ایراد بگیری.

گفتم این که شما می گویید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود بیاید.

شیخ بزرگ خانقاه، که او را مرشد می خواندند، گفت: ای امیر! بدعت عبارت از آن است که برخلاف نص آیات قرآن باشد و آیا در قرآن نوشته شده که اصول دیانت سه تا است؟

گفتم: در قرآن اصول دیانت اسلام، به این شکل نوشته نشده ولی از مجموع آیات قرآن چنین استنباط می شود که اصول دیانت سه می باشد: اول توحید، دوم نبوت، سوم معاد. و هر کس مسلمان است باید به این سه اصل اعتقاد داشته باشد.

مرشد خانقاه گفت: "ما از قرآن چنین استنتاج می کنیم که اصول دیانت پنجاست: اول توحید، دوم عدل، سوم نبوت، چهارم امامت، پنجم معاد. و آیا امیر اجازه میدهد آیات قرآن را که در آن راجع به عدل خدا بحث شده بخوانم.

گفتم: ای مرد، من تمام قرآن را از حفظ دارم و می دانم آیاتی که در آن آیاتی که از عدل خدا بحث شده کدام است. امّا در قرآن، آیاتی بسیار وجود دارد که درآن راجع به علم خداوند بحث شده است و هکذا در قرآن آیاتی بسیار وجود دارد که در آن راجع به رحم خداوند صحبت می شود و اولین آیه قرآن «بسم الله الرحمن الرحیم» است و دراین آیه خداوند با دو صفت رحمن و رحیم توصیف گردیده و من می توانم برای تو آیاتی ازقرآن را بخوانم که در آن از صفت دیگر خداوند که صفت قهار می باشد بحث گردیده و آیا ما باید چنین استنتاج کنیم که اصول دین شش تا است: اول توحید، دوم علم، سوم رحم، چهارم قهر، پنجم نبوت، ششم معاد.

مرشد خانقاه گفت: ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام به عقیده ما، استنباط مولا و پیشوای بزرگ ما حضرت أمیر المؤمنین علی (علیه السلام) می باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست«لکم دینکم ولی دین؛ یعنی دین شما از شما ودین ما از ما به عبارت ساده تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را» گفتم: ای مرد، از این موضوع می گذریم و به چیز دیگر می پردازیم.

شنیده ام که تو مرشد خانقاه هستی و مردم را ارشاد می نمایی. به من بگوکه برای چه مردم را ارشاد می کنی و مردم از تو چه نتیجه می گیرند؟ مرشد خانقاه گفت: ای امیر! نفس آدمی هرگز قانع نمی شود و هر قدر در اکل و شرب و شهوت رانی افراط کند، باز "هل من مزید" می زند و بیشتر می طلبد و بدبختی انسان ناشی از این است که نفس امّاره او هرگز سیر نمی شود و حرص و شهوت پرستی اش حد معین ندارد.

من به مردم می آموزم که جلوی نفس امّاره را بگیرند و این کار را از کم خوردن شروع کنند. وقتی انسان کم خورد کم می خوابد و هنگامی که کم خورد کمتر احتیاج به جیفه دنیا دارد و به همان نسبت نفس امّاره کمتر دستخوش شهوات می شود و من به مردم می گویم: اولین قدم که در راه رستگاری خود بر می دارید باید کم خوردن باشد.  گفتم: آفرین بر تو ای نیک مرد! و من این موضوع را خود آزموده ام و هر موقع که بخواهم کمتر بخوابم و زیادتر کار کنم، کمتر غذا می خورم.

مرشد خانقاه اردبیل گفت: بعد ازاین دستور، من به مردم توصیه می کنم که از معصیت خودداری نمایند تا اینکه وجود آنها به فساد خو نگیرد. چون آدمی هر نوع خود را تربیت کند به همان شکل رشد می کند. اگر درصدد برآید که خود را از معاصی دور نگاه دارد خوی او طوری تربیت می شود که نمی تواند مرتکب گناه گردد. و هرگاه خود را به دست معاصی بسپارد طوری می شود که بدون گناه کردن نمی تواند زندگی نماید و به عقیده من بعد از کم خوردن، کلید رستگاری پرهیز از معاصی می باشد.

گفتم: ای نیک مرد! این گفته تو را نیز تصدیق می نمایم و من خود آزموده ام که هر کس بخواهد رستگار شود باید از گناهان بپرهیزد، بعد اسم او را پرسیدم ومرشد خانقاه جواب داد که نامش صدرالدین است. از او پرسیدم: معاش تو و سایر کسانی که در خانقاه هستند از چه راه می گذرد. آن مرد گفت: بعضی از مردم نسبت به ما محبت دارند و جزئی از دارایی خود را وقف خانقاه می کنند و ما و درویشان دیگر که درخانقاه هستیم از آن راه گذران می نماییم و چون خرج ما زیاد نیست و عادت کرده ایم باقناعت به سر ببریم، می توانیم بدون این که نیاز داشته باشیم به زندگی ادامه بدهیم.

پرسیدم: درویشان در خانقاه چه می کنند؟ صدرالدین گفت: آنهاذکر می گیرند و عبادت می کنند و در خود فرو می روند برای اینکه بتوانند خالق را بشناسند.

با این که صدرالدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذت بردم و قبل از اینکه از اردبیل حرکت کنم، چهار قریه از قرای سلطان احمد را که بعداز مرگ او به من تعلق یافت وقف خانقاه اردبیل کردم و چون درآمد قرای مزبور زیاد بود می دانستم که وضع سکنه خانقاه بهتر خواهد شد. بعد از این که صدرالدین و دو نفر دیگراز باغ رفتند من در آن باغ به راه افتادم تا این که میوه های آن باغ را ببینم ولی یک درخت میوه دار در باغ نبود.

پرسیدم: چرا در این باغ درخت میوه نکاشته اند؟ به من جواب دادند که دراردبیل درخت میوه به ثمر نمی رسد و حتی یک درخت میوه در تمام شهر وجود ندارد. درموقع توقف در اردبیل دو چیز دیگر هم دیدم یکی سنگی در خارج شهر به اسم سنگ باران، که سکنه اردبیل به من گفتند: اگر آن سنگ را در فصل باران یعنی پاییز تا بهار ازخارج شهر، به درون شهر بیاورند و در میدان مرکزی جا بدهند باران شروع خواهد شد وبعد از اینکه سنگ را از شهر خارج کنند باران قطع می گردد.

در ایام توقف من در اردبیل (و گفتم که فصل پاییز بود) چند بار سنگ رااز خارج به میدان مرکزی آوردند و همین که سنگ در میدان قرار می گرفت باران شروع می شد و بعد از اینکه سنگ را از آنجا به خارج شهر می بردند باران قطع می گردید. من ازحکمت آن کار اطلاع حاصل نکردم و مردم شهر هم نتوانستند به من بگویند که در آن سنگ چه کیفیت هست که ورود و خروج آن سبب آمدن باران و قطع آن می شود.

موضوع دیگری که در اردبیل سبب تعجب من شد این بود که نیمه شب، تومان باشی (نصرت - التون) فرمانده سربازانی که سلطان سلیمان پادشاه (روم) به کمک من فرستاده بود به من اطلاع داد که اردوگاه او مورد حمله موش های بزرگ و وحشت آور قرارگرفته است و چند موش هم برای من فرستاد تا من ببینم موش هایی که به اردوگاه او حمله کرده اند چگونه هستند.

تومان باشی حق داشت که می گفت آن موش ها وحشت آور می باشند زیرا هر موش به بزرگی یک بچه گربه بود. من حیرت کردم که چگونه موش های مخوف، اردوگاه سربازان (روم) را مورد حمله قرار دادند امّا وارد اردوگاه سربازان ما که وسیع تر بود نشدند. تا روز بعد، این موضوع برای من روشن نشد امّا وقتی روز دمید اردبیلی ها علت حمله موش ها را به اردوگاه سربازان روم برای من بیان کردند.

غذای سربازان روم، در سفر عبارت است از گندم پخته که قبل از مسافرت با دوغ طبخ می کنند و در آن مقداری از علف آویشن کوهی می ریزند تا این که خوش طعم شود. بعد از این که گندم در دوغ پخته شد، چون چسبندگی پیدا می کند، آن را به شکل کوفته های متوسط، هر یک به اندازه یک مشت در می آورند و دانه های گندم به هم می چسبد وکوفته های مزبور را می گذارند خشک شود. آن گاه آن ها را در جوال می ریزند و با قشون حمل می کنند و وقتی سربازان اتراق کردند آن غذای پخته را در دیگ می گذارند و میجوشانند و به زودی غذایی گرم و لذیذ در دسترس سربازان روم قرار می گیرد. ولی آنهانمی دانستند که بوی آویشن کوهی موش های اردبیل را جلب می کند و به همین جهت مردم اردبیل هرگز (آویشن کوهی) به مصرف نمی رساندند و حتی در دکان های عطاری و دوا فروشی اردبیل آویشن کوهی به دست نمی آید. چون همه می دانند که اگر آویشن کوهی در دکان یا خانه داشته باشد آن خانه یا دکان مورد حمله قرار می گیرد.

آن شب، سربازان (روم) تا بامداد با موش های بزرگ پیکار می کردند، و آنها را می کشتند. امّا نمی توانستند جلوی سیل تهاجم موش ها را بگیرند و بعد از اینکه روز دمید، موش ها که از روشنایی روز می ترسیدند از اردوگاه رفتند امّا تقریباً تمام ذخیره خواربار سربازان (روم) را خوردند و تومان باشی (نصرت - التون) مجبور شد که در اردبیل برای سربازانش آذوقه خریداری نماید.

زمستان نزدیک بود و من نمی توانستم در فصل سرما به روم برگردم و برای تصرف بیزان تیوم (استانبول) بروم. من اطلاع داشتم که فصل زمستان، در آذربایجان وروم هوا خیلی سرد می شود و برودت شدید هوا قشون کشی و جنگ را فلج می کند و شرط عقلاین بود که با سرعت خود را به وطن برسانم و زمستان را در ماوراءالنهر بسر برم و درفصل بهار عازم (بیزان تیوم) شوم.

موکول کردن جنگ بیزان تیوم به فصل بهار آینده یک فایده بزرگ هم داشت وآن اینکه تا آن موقع کشتی هایی که من از سلطان فرنگ خواسته بودم می رسید و کشتیهایی که در بنادر (روم) می ساختند، تمام می شد و من می توانستم با داشتن کشتی های کافی به بیزان تیوم حمله ور شوم. و به سلطان سلیمان نوشتم که از کار کشتی سازی که پدرش (ایلدرم بایزید) به دستور من شروع کرده بود فرو نماند و مراقبت کند که کشتی هایی که در سواحل (روم) ساخته می شود برای فصل بهار آماده باشد.

پس از آن (نصرت - التون) و سربازان او را مرخص کردم که قبل از فرارسیدن زمستان به روم برگردند چون دیگر با آنها کاری نداشتم و به هر سرباز (روم) سه دینار دادم و به نصرت التون سیصد دینار بخشیدم و از اردبیل کوچ کردم و راه قزوین و ری را در پیش گرفتم...".

بسم الله الرحمن الرحیم

اردبیل ازدیدگاه تیمور جهانگشا

مأخذ: منم تیمور جهانگشا (ص 421 - 418) - به قلم خود تیمور لنگ

گرد آورنده: مارسل بریون فرانسوی - ترجمه و اقتباس: ذبیح الله منصوری - چاپ نهم 1368
تیمورلنگ (807 - 736) موسس سلسله تیموریان (911– 771(یکی ازخونریزترین و معروفترین پادشاهان جهان است. وی درمدت سلطنت خویشانسان های بی شماری را ازدم تیغ گذراند و آبادیهای بزرگ و کوچک فراوانی را بهویرانی کشید امّا شهراردبیل از دست و شمشیر وی جهان بهسلامت برد. چگونگی را در خاطرات تیمور جهانگشا به قلم خودش می خوانیم: وی در بخشمربوط به تصرف شهر قونیه در ترکیه چنین آورده است: \"... در جوار مزار مولوی، مکانی بود بهاسم خانقاه که بعد من نظیرش را در اردبیل در ناحیه آذربایجان دیدم...\". ص382

 

در بخش مربوط به اردبیل آمده است: "... بعد از مراجعت از شبستر آماده کوچ شدم تا از راه اردبیل مراجعتکنم. اردبیل نزدیک کوه مرتفع (سبلان) قرار گرفته و در قدیم اسم آن باذان فیروز بودو هنگامی که من به اردبیل نزدیک شدم شیخ خانقاه اردبیل با تمام مشایخ بزرگ آن خانقاه به استقبال من آمد و وقتی که من وارد شهر شدم مشاهده نمودم که شهری است بزرگ و حصاری به شکل مربع دارد که هر ضلع آن چهارهزار ذرع است.

در اردبیل باغی را برای سکونت من اختصاص دادند و شیخ بزرگ خانگاه خواست که عهده دار پذیرایی از من شود، ولی من به او گفتم به خود زحمت نده، من نمی خواهم تو متحمل هزینه پذیرایی از من شوی. من می دانستم که شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایرمشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمی آوردند همه را از دم تیغ میگذراندم ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند، نمی باید آنها رابیازارم. لیکن نمی خواستم که مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند که بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام کرده اند.

عصر روزی که وارد اردبیل شدم گفتم که شیخ بزرگ خانقاه و دو نفر ازمشایخ آنجا که برجسته تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من می خواستم با آنها صحبت کنم و بدانم چه می گویند و نظرشان درباره دین چیست. بعد از اینکه مشایخ آمدند به آنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم: دین تو چیست؟ آن مرد گفت: من مسلمان هستم. اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید - عدل - نبوت - امامت – معاد.

گفتم به عقیده من اصول دین اسلام سه تا است و آن توحید و نبوت و معادمی باشد، تو چرا پنج اصل را بر زبان آوردی؟

شیخ جواب داد: اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه گانه را تاُییدمی نماید و سبب تقویت آن سه اصل می شود. اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف می کرد تو حق ایراد گرفتن را داشتی ولی چون اصول سه گانه را تقویت می کند نباید ایراد بگیری.

گفتم این که شما می گویید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود بیاید.

شیخ بزرگ خانقاه، که او را مرشد می خواندند، گفت: ای امیر! بدعت عبارت از آن است که برخلاف نص آیات قرآن باشد و آیا در قرآن نوشته شده که اصول دیانت سه تا است؟

گفتم: در قرآن اصول دیانت اسلام، به این شکل نوشته نشده ولی از مجموع آیات قرآن چنین استنباط می شود که اصول دیانت سه می باشد: اول توحید، دوم نبوت، سوم معاد. و هر کس مسلمان است باید به این سه اصل اعتقاد داشته باشد.

مرشد خانقاه گفت: "ما از قرآن چنین استنتاج می کنیم که اصول دیانت پنجاست: اول توحید، دوم عدل، سوم نبوت، چهارم امامت، پنجم معاد. و آیا امیر اجازه میدهد آیات قرآن را که در آن راجع به عدل خدا بحث شده بخوانم.

گفتم: ای مرد، من تمام قرآن را از حفظ دارم و می دانم آیاتی که در آن آیاتی که از عدل خدا بحث شده کدام است. امّا در قرآن، آیاتی بسیار وجود دارد که درآن راجع به علم خداوند بحث شده است و هکذا در قرآن آیاتی بسیار وجود دارد که در آن راجع به رحم خداوند صحبت می شود و اولین آیه قرآن «بسم الله الرحمن الرحیم» است و دراین آیه خداوند با دو صفت رحمن و رحیم توصیف گردیده و من می توانم برای تو آیاتی ازقرآن را بخوانم که در آن از صفت دیگر خداوند که صفت قهار می باشد بحث گردیده و آیا ما باید چنین استنتاج کنیم که اصول دین شش تا است: اول توحید، دوم علم، سوم رحم، چهارم قهر، پنجم نبوت، ششم معاد.

مرشد خانقاه گفت: ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام به عقیده ما، استنباط مولا و پیشوای بزرگ ما حضرت أمیر المؤمنین علی (علیه السلام) می باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست«لکم دینکم ولی دین؛ یعنی دین شما از شما ودین ما از ما به عبارت ساده تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را» گفتم: ای مرد، از این موضوع می گذریم و به چیز دیگر می پردازیم.

شنیده ام که تو مرشد خانقاه هستی و مردم را ارشاد می نمایی. به من بگوکه برای چه مردم را ارشاد می کنی و مردم از تو چه نتیجه می گیرند؟ مرشد خانقاه گفت: ای امیر! نفس آدمی هرگز قانع نمی شود و هر قدر در اکل و شرب و شهوت رانی افراط کند، باز "هل من مزید" می زند و بیشتر می طلبد و بدبختی انسان ناشی از این است که نفس امّاره او هرگز سیر نمی شود و حرص و شهوت پرستی اش حد معین ندارد.

من به مردم می آموزم که جلوی نفس امّاره را بگیرند و این کار را از کم خوردن شروع کنند. وقتی انسان کم خورد کم می خوابد و هنگامی که کم خورد کمتر احتیاج به جیفه دنیا دارد و به همان نسبت نفس امّاره کمتر دستخوش شهوات می شود و من به مردم می گویم: اولین قدم که در راه رستگاری خود بر می دارید باید کم خوردن باشد.  گفتم: آفرین بر تو ای نیک مرد! و من این موضوع را خود آزموده ام و هر موقع که بخواهم کمتر بخوابم و زیادتر کار کنم، کمتر غذا می خورم.

مرشد خانقاه اردبیل گفت: بعد ازاین دستور، من به مردم توصیه می کنم که از معصیت خودداری نمایند تا اینکه وجود آنها به فساد خو نگیرد. چون آدمی هر نوع خود را تربیت کند به همان شکل رشد می کند. اگر درصدد برآید که خود را از معاصی دور نگاه دارد خوی او طوری تربیت می شود که نمی تواند مرتکب گناه گردد. و هرگاه خود را به دست معاصی بسپارد طوری می شود که بدون گناه کردن نمی تواند زندگی نماید و به عقیده من بعد از کم خوردن، کلید رستگاری پرهیز از معاصی می باشد.

گفتم: ای نیک مرد! این گفته تو را نیز تصدیق می نمایم و من خود آزموده ام که هر کس بخواهد رستگار شود باید از گناهان بپرهیزد، بعد اسم او را پرسیدم ومرشد خانقاه جواب داد که نامش صدرالدین است. از او پرسیدم: معاش تو و سایر کسانی که در خانقاه هستند از چه راه می گذرد. آن مرد گفت: بعضی از مردم نسبت به ما محبت دارند و جزئی از دارایی خود را وقف خانقاه می کنند و ما و درویشان دیگر که درخانقاه هستیم از آن راه گذران می نماییم و چون خرج ما زیاد نیست و عادت کرده ایم باقناعت به سر ببریم، می توانیم بدون این که نیاز داشته باشیم به زندگی ادامه بدهیم.

پرسیدم: درویشان در خانقاه چه می کنند؟ صدرالدین گفت: آنهاذکر می گیرند و عبادت می کنند و در خود فرو می روند برای اینکه بتوانند خالق را بشناسند.

با این که صدرالدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذت بردم و قبل از اینکه از اردبیل حرکت کنم، چهار قریه از قرای سلطان احمد را که بعداز مرگ او به من تعلق یافت وقف خانقاه اردبیل کردم و چون درآمد قرای مزبور زیاد بود می دانستم که وضع سکنه خانقاه بهتر خواهد شد. بعد از این که صدرالدین و دو نفر دیگراز باغ رفتند من در آن باغ به راه افتادم تا این که میوه های آن باغ را ببینم ولی یک درخت میوه دار در باغ نبود.

پرسیدم: چرا در این باغ درخت میوه نکاشته اند؟ به من جواب دادند که دراردبیل درخت میوه به ثمر نمی رسد و حتی یک درخت میوه در تمام شهر وجود ندارد. درموقع توقف در اردبیل دو چیز دیگر هم دیدم یکی سنگی در خارج شهر به اسم سنگ باران، که سکنه اردبیل به من گفتند: اگر آن سنگ را در فصل باران یعنی پاییز تا بهار ازخارج شهر، به درون شهر بیاورند و در میدان مرکزی جا بدهند باران شروع خواهد شد وبعد از اینکه سنگ را از شهر خارج کنند باران قطع می گردد.

در ایام توقف من در اردبیل (و گفتم که فصل پاییز بود) چند بار سنگ رااز خارج به میدان مرکزی آوردند و همین که سنگ در میدان قرار می گرفت باران شروع می شد و بعد از اینکه سنگ را از آنجا به خارج شهر می بردند باران قطع می گردید. من ازحکمت آن کار اطلاع حاصل نکردم و مردم شهر هم نتوانستند به من بگویند که در آن سنگ چه کیفیت هست که ورود و خروج آن سبب آمدن باران و قطع آن می شود.

موضوع دیگری که در اردبیل سبب تعجب من شد این بود که نیمه شب، تومان باشی (نصرت - التون) فرمانده سربازانی که سلطان سلیمان پادشاه (روم) به کمک من فرستاده بود به من اطلاع داد که اردوگاه او مورد حمله موش های بزرگ و وحشت آور قرارگرفته است و چند موش هم برای من فرستاد تا من ببینم موش هایی که به اردوگاه او حمله کرده اند چگونه هستند.

تومان باشی حق داشت که می گفت آن موش ها وحشت آور می باشند زیرا هر موش به بزرگی یک بچه گربه بود. من حیرت کردم که چگونه موش های مخوف، اردوگاه سربازان (روم) را مورد حمله قرار دادند امّا وارد اردوگاه سربازان ما که وسیع تر بود نشدند. تا روز بعد، این موضوع برای من روشن نشد امّا وقتی روز دمید اردبیلی ها علت حمله موش ها را به اردوگاه سربازان روم برای من بیان کردند.

غذای سربازان روم، در سفر عبارت است از گندم پخته که قبل از مسافرت با دوغ طبخ می کنند و در آن مقداری از علف آویشن کوهی می ریزند تا این که خوش طعم شود. بعد از این که گندم در دوغ پخته شد، چون چسبندگی پیدا می کند، آن را به شکل کوفته های متوسط، هر یک به اندازه یک مشت در می آورند و دانه های گندم به هم می چسبد وکوفته های مزبور را می گذارند خشک شود. آن گاه آن ها را در جوال می ریزند و با قشون حمل می کنند و وقتی سربازان اتراق کردند آن غذای پخته را در دیگ می گذارند و میجوشانند و به زودی غذایی گرم و لذیذ در دسترس سربازان روم قرار می گیرد. ولی آنهانمی دانستند که بوی آویشن کوهی موش های اردبیل را جلب می کند و به همین جهت مردم اردبیل هرگز (آویشن کوهی) به مصرف نمی رساندند و حتی در دکان های عطاری و دوا فروشی اردبیل آویشن کوهی به دست نمی آید. چون همه می دانند که اگر آویشن کوهی در دکان یا خانه داشته باشد آن خانه یا دکان مورد حمله قرار می گیرد.

آن شب، سربازان (روم) تا بامداد با موش های بزرگ پیکار می کردند، و آنها را می کشتند. امّا نمی توانستند جلوی سیل تهاجم موش ها را بگیرند و بعد از اینکه روز دمید، موش ها که از روشنایی روز می ترسیدند از اردوگاه رفتند امّا تقریباً تمام ذخیره خواربار سربازان (روم) را خوردند و تومان باشی (نصرت - التون) مجبور شد که در اردبیل برای سربازانش آذوقه خریداری نماید.

زمستان نزدیک بود و من نمی توانستم در فصل سرما به روم برگردم و برای تصرف بیزان تیوم (استانبول) بروم. من اطلاع داشتم که فصل زمستان، در آذربایجان وروم هوا خیلی سرد می شود و برودت شدید هوا قشون کشی و جنگ را فلج می کند و شرط عقلاین بود که با سرعت خود را به وطن برسانم و زمستان را در ماوراءالنهر بسر برم و درفصل بهار عازم (بیزان تیوم) شوم.

موکول کردن جنگ بیزان تیوم به فصل بهار آینده یک فایده بزرگ هم داشت وآن اینکه تا آن موقع کشتی هایی که من از سلطان فرنگ خواسته بودم می رسید و کشتیهایی که در بنادر (روم) می ساختند، تمام می شد و من می توانستم با داشتن کشتی های کافی به بیزان تیوم حمله ور شوم. و به سلطان سلیمان نوشتم که از کار کشتی سازی که پدرش (ایلدرم بایزید) به دستور من شروع کرده بود فرو نماند و مراقبت کند که کشتی هایی که در سواحل (روم) ساخته می شود برای فصل بهار آماده باشد.

پس از آن (نصرت - التون) و سربازان او را مرخص کردم که قبل از فرارسیدن زمستان به روم برگردند چون دیگر با آنها کاری نداشتم و به هر سرباز (روم) سه دینار دادم و به نصرت التون سیصد دینار بخشیدم و از اردبیل کوچ کردم و راه قزوین و ری را در پیش گرفتم...".

مدیر
Date published: 12:00
10 / 10ScaleMaximum stars

 

در بخش مربوط به اردبیل آمده است: "... بعد از مراجعت از شبستر آماده کوچ شدم تا از راه اردبیل مراجعتکنم. اردبیل نزدیک کوه مرتفع (سبلان) قرار گرفته و در قدیم اسم آن باذان فیروز بودو هنگامی که من به اردبیل نزدیک شدم شیخ خانقاه اردبیل با تمام مشایخ بزرگ آن خانقاه به استقبال من آمد و وقتی که من وارد شهر شدم مشاهده نمودم که شهری است بزرگ و حصاری به شکل مربع دارد که هر ضلع آن چهارهزار ذرع است.

در اردبیل باغی را برای سکونت من اختصاص دادند و شیخ بزرگ خانگاه خواست که عهده دار پذیرایی از من شود، ولی من به او گفتم به خود زحمت نده، من نمی خواهم تو متحمل هزینه پذیرایی از من شوی. من می دانستم که شیخ بزرگ خانقاه اردبیل و سایرمشایخ آن خانقاه شیعه هستند و اگر سر اطاعت فرود نمی آوردند همه را از دم تیغ میگذراندم ولی چون مطیع شدند و با احترام مرا وارد شهر نمودند، نمی باید آنها رابیازارم. لیکن نمی خواستم که مهمان آنها باشم و آنها بتوانند بگویند که بر گردن من حق میزبانی دارند و مرا اطعام کرده اند.

عصر روزی که وارد اردبیل شدم گفتم که شیخ بزرگ خانقاه و دو نفر ازمشایخ آنجا که برجسته تر از دیگران هستند نزد من بیایند. من می خواستم با آنها صحبت کنم و بدانم چه می گویند و نظرشان درباره دین چیست. بعد از اینکه مشایخ آمدند به آنها اجازه نشستن دادم و از شیخ بزرگ پرسیدم: دین تو چیست؟ آن مرد گفت: من مسلمان هستم. اصول دین اسلام چیست؟ او در جواب گفت: توحید - عدل - نبوت - امامت – معاد.

گفتم به عقیده من اصول دین اسلام سه تا است و آن توحید و نبوت و معادمی باشد، تو چرا پنج اصل را بر زبان آوردی؟

شیخ جواب داد: اگر دو اصل بر سه اصل افزوده شود اصول سه گانه را تاُییدمی نماید و سبب تقویت آن سه اصل می شود. اگر این دو اصل آن سه اصل را ضعیف می کرد تو حق ایراد گرفتن را داشتی ولی چون اصول سه گانه را تقویت می کند نباید ایراد بگیری.

گفتم این که شما می گویید بدعت است و در اسلام نباید بدعت بوجود بیاید.

شیخ بزرگ خانقاه، که او را مرشد می خواندند، گفت: ای امیر! بدعت عبارت از آن است که برخلاف نص آیات قرآن باشد و آیا در قرآن نوشته شده که اصول دیانت سه تا است؟

گفتم: در قرآن اصول دیانت اسلام، به این شکل نوشته نشده ولی از مجموع آیات قرآن چنین استنباط می شود که اصول دیانت سه می باشد: اول توحید، دوم نبوت، سوم معاد. و هر کس مسلمان است باید به این سه اصل اعتقاد داشته باشد.

مرشد خانقاه گفت: "ما از قرآن چنین استنتاج می کنیم که اصول دیانت پنجاست: اول توحید، دوم عدل، سوم نبوت، چهارم امامت، پنجم معاد. و آیا امیر اجازه میدهد آیات قرآن را که در آن راجع به عدل خدا بحث شده بخوانم.

گفتم: ای مرد، من تمام قرآن را از حفظ دارم و می دانم آیاتی که در آن آیاتی که از عدل خدا بحث شده کدام است. امّا در قرآن، آیاتی بسیار وجود دارد که درآن راجع به علم خداوند بحث شده است و هکذا در قرآن آیاتی بسیار وجود دارد که در آن راجع به رحم خداوند صحبت می شود و اولین آیه قرآن «بسم الله الرحمن الرحیم» است و دراین آیه خداوند با دو صفت رحمن و رحیم توصیف گردیده و من می توانم برای تو آیاتی ازقرآن را بخوانم که در آن از صفت دیگر خداوند که صفت قهار می باشد بحث گردیده و آیا ما باید چنین استنتاج کنیم که اصول دین شش تا است: اول توحید، دوم علم، سوم رحم، چهارم قهر، پنجم نبوت، ششم معاد.

مرشد خانقاه گفت: ای امیر اصول پنجگانه دین اسلام به عقیده ما، استنباط مولا و پیشوای بزرگ ما حضرت أمیر المؤمنین علی (علیه السلام) می باشد و اگر تو این اصول را قبول نداری مرا با تو بحثی نیست«لکم دینکم ولی دین؛ یعنی دین شما از شما ودین ما از ما به عبارت ساده تر یعنی شما دین خود را نگاه دارید و ما دین خود را» گفتم: ای مرد، از این موضوع می گذریم و به چیز دیگر می پردازیم.

شنیده ام که تو مرشد خانقاه هستی و مردم را ارشاد می نمایی. به من بگوکه برای چه مردم را ارشاد می کنی و مردم از تو چه نتیجه می گیرند؟ مرشد خانقاه گفت: ای امیر! نفس آدمی هرگز قانع نمی شود و هر قدر در اکل و شرب و شهوت رانی افراط کند، باز "هل من مزید" می زند و بیشتر می طلبد و بدبختی انسان ناشی از این است که نفس امّاره او هرگز سیر نمی شود و حرص و شهوت پرستی اش حد معین ندارد.

من به مردم می آموزم که جلوی نفس امّاره را بگیرند و این کار را از کم خوردن شروع کنند. وقتی انسان کم خورد کم می خوابد و هنگامی که کم خورد کمتر احتیاج به جیفه دنیا دارد و به همان نسبت نفس امّاره کمتر دستخوش شهوات می شود و من به مردم می گویم: اولین قدم که در راه رستگاری خود بر می دارید باید کم خوردن باشد.  گفتم: آفرین بر تو ای نیک مرد! و من این موضوع را خود آزموده ام و هر موقع که بخواهم کمتر بخوابم و زیادتر کار کنم، کمتر غذا می خورم.

مرشد خانقاه اردبیل گفت: بعد ازاین دستور، من به مردم توصیه می کنم که از معصیت خودداری نمایند تا اینکه وجود آنها به فساد خو نگیرد. چون آدمی هر نوع خود را تربیت کند به همان شکل رشد می کند. اگر درصدد برآید که خود را از معاصی دور نگاه دارد خوی او طوری تربیت می شود که نمی تواند مرتکب گناه گردد. و هرگاه خود را به دست معاصی بسپارد طوری می شود که بدون گناه کردن نمی تواند زندگی نماید و به عقیده من بعد از کم خوردن، کلید رستگاری پرهیز از معاصی می باشد.

گفتم: ای نیک مرد! این گفته تو را نیز تصدیق می نمایم و من خود آزموده ام که هر کس بخواهد رستگار شود باید از گناهان بپرهیزد، بعد اسم او را پرسیدم ومرشد خانقاه جواب داد که نامش صدرالدین است. از او پرسیدم: معاش تو و سایر کسانی که در خانقاه هستند از چه راه می گذرد. آن مرد گفت: بعضی از مردم نسبت به ما محبت دارند و جزئی از دارایی خود را وقف خانقاه می کنند و ما و درویشان دیگر که درخانقاه هستیم از آن راه گذران می نماییم و چون خرج ما زیاد نیست و عادت کرده ایم باقناعت به سر ببریم، می توانیم بدون این که نیاز داشته باشیم به زندگی ادامه بدهیم.

پرسیدم: درویشان در خانقاه چه می کنند؟ صدرالدین گفت: آنهاذکر می گیرند و عبادت می کنند و در خود فرو می روند برای اینکه بتوانند خالق را بشناسند.

با این که صدرالدین و سایر مشایخ خانقاه اردبیل شیعه بودند من از صفای نفس آنها لذت بردم و قبل از اینکه از اردبیل حرکت کنم، چهار قریه از قرای سلطان احمد را که بعداز مرگ او به من تعلق یافت وقف خانقاه اردبیل کردم و چون درآمد قرای مزبور زیاد بود می دانستم که وضع سکنه خانقاه بهتر خواهد شد. بعد از این که صدرالدین و دو نفر دیگراز باغ رفتند من در آن باغ به راه افتادم تا این که میوه های آن باغ را ببینم ولی یک درخت میوه دار در باغ نبود.

پرسیدم: چرا در این باغ درخت میوه نکاشته اند؟ به من جواب دادند که دراردبیل درخت میوه به ثمر نمی رسد و حتی یک درخت میوه در تمام شهر وجود ندارد. درموقع توقف در اردبیل دو چیز دیگر هم دیدم یکی سنگی در خارج شهر به اسم سنگ باران، که سکنه اردبیل به من گفتند: اگر آن سنگ را در فصل باران یعنی پاییز تا بهار ازخارج شهر، به درون شهر بیاورند و در میدان مرکزی جا بدهند باران شروع خواهد شد وبعد از اینکه سنگ را از شهر خارج کنند باران قطع می گردد.

در ایام توقف من در اردبیل (و گفتم که فصل پاییز بود) چند بار سنگ رااز خارج به میدان مرکزی آوردند و همین که سنگ در میدان قرار می گرفت باران شروع می شد و بعد از اینکه سنگ را از آنجا به خارج شهر می بردند باران قطع می گردید. من ازحکمت آن کار اطلاع حاصل نکردم و مردم شهر هم نتوانستند به من بگویند که در آن سنگ چه کیفیت هست که ورود و خروج آن سبب آمدن باران و قطع آن می شود.

موضوع دیگری که در اردبیل سبب تعجب من شد این بود که نیمه شب، تومان باشی (نصرت - التون) فرمانده سربازانی که سلطان سلیمان پادشاه (روم) به کمک من فرستاده بود به من اطلاع داد که اردوگاه او مورد حمله موش های بزرگ و وحشت آور قرارگرفته است و چند موش هم برای من فرستاد تا من ببینم موش هایی که به اردوگاه او حمله کرده اند چگونه هستند.

تومان باشی حق داشت که می گفت آن موش ها وحشت آور می باشند زیرا هر موش به بزرگی یک بچه گربه بود. من حیرت کردم که چگونه موش های مخوف، اردوگاه سربازان (روم) را مورد حمله قرار دادند امّا وارد اردوگاه سربازان ما که وسیع تر بود نشدند. تا روز بعد، این موضوع برای من روشن نشد امّا وقتی روز دمید اردبیلی ها علت حمله موش ها را به اردوگاه سربازان روم برای من بیان کردند.

غذای سربازان روم، در سفر عبارت است از گندم پخته که قبل از مسافرت با دوغ طبخ می کنند و در آن مقداری از علف آویشن کوهی می ریزند تا این که خوش طعم شود. بعد از این که گندم در دوغ پخته شد، چون چسبندگی پیدا می کند، آن را به شکل کوفته های متوسط، هر یک به اندازه یک مشت در می آورند و دانه های گندم به هم می چسبد وکوفته های مزبور را می گذارند خشک شود. آن گاه آن ها را در جوال می ریزند و با قشون حمل می کنند و وقتی سربازان اتراق کردند آن غذای پخته را در دیگ می گذارند و میجوشانند و به زودی غذایی گرم و لذیذ در دسترس سربازان روم قرار می گیرد. ولی آنهانمی دانستند که بوی آویشن کوهی موش های اردبیل را جلب می کند و به همین جهت مردم اردبیل هرگز (آویشن کوهی) به مصرف نمی رساندند و حتی در دکان های عطاری و دوا فروشی اردبیل آویشن کوهی به دست نمی آید. چون همه می دانند که اگر آویشن کوهی در دکان یا خانه داشته باشد آن خانه یا دکان مورد حمله قرار می گیرد.

آن شب، سربازان (روم) تا بامداد با موش های بزرگ پیکار می کردند، و آنها را می کشتند. امّا نمی توانستند جلوی سیل تهاجم موش ها را بگیرند و بعد از اینکه روز دمید، موش ها که از روشنایی روز می ترسیدند از اردوگاه رفتند امّا تقریباً تمام ذخیره خواربار سربازان (روم) را خوردند و تومان باشی (نصرت - التون) مجبور شد که در اردبیل برای سربازانش آذوقه خریداری نماید.

زمستان نزدیک بود و من نمی توانستم در فصل سرما به روم برگردم و برای تصرف بیزان تیوم (استانبول) بروم. من اطلاع داشتم که فصل زمستان، در آذربایجان وروم هوا خیلی سرد می شود و برودت شدید هوا قشون کشی و جنگ را فلج می کند و شرط عقلاین بود که با سرعت خود را به وطن برسانم و زمستان را در ماوراءالنهر بسر برم و درفصل بهار عازم (بیزان تیوم) شوم.

موکول کردن جنگ بیزان تیوم به فصل بهار آینده یک فایده بزرگ هم داشت وآن اینکه تا آن موقع کشتی هایی که من از سلطان فرنگ خواسته بودم می رسید و کشتیهایی که در بنادر (روم) می ساختند، تمام می شد و من می توانستم با داشتن کشتی های کافی به بیزان تیوم حمله ور شوم. و به سلطان سلیمان نوشتم که از کار کشتی سازی که پدرش (ایلدرم بایزید) به دستور من شروع کرده بود فرو نماند و مراقبت کند که کشتی هایی که در سواحل (روم) ساخته می شود برای فصل بهار آماده باشد.

پس از آن (نصرت - التون) و سربازان او را مرخص کردم که قبل از فرارسیدن زمستان به روم برگردند چون دیگر با آنها کاری نداشتم و به هر سرباز (روم) سه دینار دادم و به نصرت التون سیصد دینار بخشیدم و از اردبیل کوچ کردم و راه قزوین و ری را در پیش گرفتم...".

Starts: 2011/05/14
Ends: Duration:
P.O. Box:
Ardabil,
Iran
بسم الله الرحمن الرحیم

اردبیل ازدیدگاه تیمور جهانگشا

مأخذ: منم تیمور جهانگشا (ص 421 - 418) - به قلم خود تیمور لنگ

گرد آورنده: مارسل بریون فرانسوی - ترجمه و اقتباس: ذبیح الله منصوری - چاپ نهم 1368
تیمورلنگ (807 - 736) موسس سلسله تیموریان (911– 771(یکی ازخونریزترین و معروفترین پادشاهان جهان است. وی درمدت سلطنت خویشانسان های بی شماری را ازدم تیغ گذراند و آبادیهای بزرگ و کوچک فراوانی را بهویرانی کشید امّا شهراردبیل از دست و شمشیر وی جهان بهسلامت برد. چگونگی را در خاطرات تیمور جهانگشا به قلم خودش می خوانیم: وی در بخشمربوط به تصرف شهر قونیه در ترکیه چنین آورده است: \"... در جوار مزار مولوی، مکانی بود بهاسم خانقاه که بعد من نظیرش را در اردبیل در ناحیه آذربایجان دیدم...\". ص382

" />


پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی و پژوهشی دارالارشاد مرکز حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله سید حسن عاملی

SiteMap